موارد بیشتر

Generic selectors
جستجوی دقیق
جستجو در عنوان
جستجو در متن
Post Type Selectors
آوای دل
آیات اسماءالله
احکام
احکام اجتماعی
احکام اقتصادی
احکام عبادی
اخلاق
اخلاق پسندیده
اخلاق ناپسند
اسماءالله
اشعار
اعجاز
اعجاز علمی
ایستگاه تدبر
بهشت و دوزخ
تدبر سوره‌ها و اجزا
تدبر موضوعی
تعاریف اسماءالله
توحید
خاطرات
دعاها
دلنوشته‌ها
رسول و نبی
زندگی پیامبران
سوالات اسماءالله
سیر در قرآن
صوتی
قیامت
کتاب و قرآن
کتابخانه
گوناگون
متنی
مرگ و برزخ
معاد
مقالات توحید
مقالات قرآنی
مقالات معاد
مقالات نبوت
موضوع تدبر
نبوت
وحی
ویژگی رسول الله
ویژه برنامه بهار
ویژه برنامه حج
ویژه برنامه رمضان
ویژه برنامه‌ها

تعاریف حق، حکیم، حلیم، حمید، حی، خالق


آخرین بروزرسانی: ۲۶ آذر, ۱۴۰۳

حق
الف. ریشه یابی لغوی:
(حَقَّ) اسم فاعل، از فعل( حق یحق حقاً) وبه معنای:
ابن فارس: (ح، ق) دلالت بر استواری چیزی وصحت ودرستی آن میکند.
الحَقّ: ج حُقُوق: ضد باطل است، بمعنای یقین کردن.
الحَقِیقَه: ج حَقَائِق: حق، درست، بر خلاف باطل، حقیقت، کلمه ای که در معنای اصلی خودش بکار رود.
حَقَّقَ یُحَقِقُ تَحْقِیْقاً: آنرا تایید کرد، استوار کرد.
الاسْتِحْقَاق: مستوجب شدن، سزاوار شدن
التَحقِیْق: تأکید، استوار کردن، اجرا کردن، به مرحله عمل در آوردن
المُحَقِّق: کسی که کار تحقیق را بر عهده دارد.
الحاقه: روز رستاخیز؛ زیرا در قیامت پاداش و جزاء بحقیقت مى پیوندد و اثبات مى شود.
(أَحْقَقْتُ) کذا- یعنى آنرا از نظر حقّ بودن اثبات کردم یا حقّش را اداء کردم، و یا اینکه چون حقّ بود بحقّ بودنش حکم نمودم.
ب. معنای اصطلاحی:
حق موجودی است که عدم وفنا نمی پذیرد وزوال ونابودی در آن اثر نمیکند ودچار تغییر نشده، همه از اویند وبه سوی او می روند.
ج. معنای وارده شده کلمه (حقّ) ومشتقات آن در قرآن:
۱. ضد باطل است.
خداوند میفرماید: ﴿ مَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ﴾ {أحقاف: ۳}
” ما آسمانها و زمین و آنچه در میان این دو است جز به حق و برای سرآمد معیّنی نیافریده ایم “.
۲. چیز موجود وثابت:
خداوند میفرماید: ﴿ وَقُلْ جَاء الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً ﴾{إسراء: ۸۱ }
“بگو : حق فرا رسیده است و باطل از میان رفته و نابود گشته است، اصولاً باطل همیشه از میان رفتنی و نابود شدنی است”.
۳. دارای هدف و حکمت
خداوند میفرماید:﴿ وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لَاعِبِینَ * مَا خَلَقْنَاهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَلَکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لَا یَعْلَمُونَ ﴾ { الدخان: ۳۸}” ما آسمانها و زمین و آنچه در میان آن دو است بیهوده و بی هدف نیافریده ایم . ما آن دو را جز به حق نیافریده ایم ولیکن غالب ایشان نمی فهمند”.
۴.اسلام
خداوند میفرماید: ﴿ قَاتِلُواْ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْیَوْمِ الآخِرِ وَلاَ یُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ…..﴾{توبه: ۲۹}
“با کسانی از اهل کتاب که نه به خدا ، و نه به روز جزا ایمان دارند ، و نه چیزی را که خدا و فرستاده اش تحریم کرده اند حرام می دانند ، و نه آئین حق را می پذیرند.
« دِینَ الْحَقِّ » : معتقد به دین حق که اسلام است نمی باشند .
۵.ظاهر و استوار :
خداوند میفرماید:﴿ وَیُحِقُّ اللَّهُ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُجْرِمُونَ ﴾ .{یونس: ۸۲}
۶.سزاوار وشایسته
خداوند میفرماید: ﴿ حَقِیقٌ عَلی أَنْ لا أَقُولَ عَلَی اللَّهِ اِلاَّ الْحَقََّ ﴾{اعراف: ۱۰۵}
“سزاوار است که بر خدا جز به حقّ نگویم.
د. «حقّ» وجوهى دارد که عبارتند از:
اوّل- بمعنى ایجاد کننده اى چیزى را که به سبب حکمتى که مقتضى آن است ایجاد نموده است و لذا در باره خداى تعالى که ایجاد کننده پدیده هاى عالم بمقتضاى حکمت است- حقّ- گویند.
در آیه (ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ- ۳۰/ یونس). یعنى: (سپس ایشان را به اللّه که مولاى همیشگى و بحقّشان است باز برند).
دوّم- حقّ در معنى خود موجود، که آنهم بمقتضاى حکمت ایجاد شده، از این روى تمام فعل خداى تعالى را حقّ گویند، در آیات:
در باره قیامت فرماید: (یَسْتَنْبِئُونَکَ أَ حَقٌّ هُوَ، قُلْ إِی وَ رَبِّی إِنَّهُ لَحَقٌّ ۵۳/ یونس).
یعنى: (خبر قیامت را از تو مى پرسند که آیا راست است بگو سوگند به پروردگارم که قیامت بر حقّ است).
(وَ إِنَّهُ لَلْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ- ۱۴۹/ بقره).
سوّم- حقّ، بمعنى اعتقاد داشتن و باور داشتن در چیزى است که یا آن باور یا واقعیّت آنچیز و در ذات او مطابقت با حقّ دارد، چنانکه مى گوئید اعتقاد او در بعث و پاداش و مکافات و بهشت و دوزخ حقّ است.
خداى تعالى فرماید: (فَهَدَى اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ مِنَ الْحَقِّ «۱»- ۲۱۳/ بقره).
چهارم- حقّ یعنى هر کار و سخنى که بر حسب واقع آنطور که واجبست، و باندازه اى که واجب است و در زمانى که واجب است انجام مى شود، چنانکه مى گوئیم، کار تو حقّ است و سخن تو نیز حقّ.
خداى تعالى گوید: (کَذلِکَ حَقَّتْ کَلِمَهُ رَبِّکَ- ۳۳/ یونس).
(حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ- ۱۳/ سجده).
خداى تعالى گوید: (لِیُحِقَّ الْحَقَّ- ۸/ انفال) (براى اینکه حقّ را اثبات کند).
اثبات حقّ دو گونه است:
اوّل- با اظهار کردن دلائل و آیات (یعنى آثار حقّ در آفرینش، و پدیده ها).
چنانکه خداى تعالى گوید: (وَ أُولئِکُمْ جَعَلْنا لَکُمْ عَلَیْهِمْ سُلْطاناً مُبِیناً- ۹۱/ نساء) یعنى دلیل قوى و روشن.
دوّم- اثبات حقّ با کامل نمودن شریعت و گسترش آن در عموم مردم است مثل آیات زیر:
(وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ- ۸/ صف).
(هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ «۱»- ۳۳/ توبه).
هـ. توضیحات مختصری پیرامون اسم “الحق”:
«الحق» اسم خداوند تبارک وتعالی است که پدید آورنده آسمانها وزمین است و وصف ذات قدسی الله است. هیچ کس در این صفت شریک خداوند نیست، حتی بصورت مجازی. خداوند به وجود آورنده موجودات بر اساس حق است وهم چنان که ابتدا او را آفریده، سپس او را باز میگرداند ووعده خداوند حق است. خداوند با سخنان خود حق را پایدار واستوار میگرداند وبا آیاتش دوستانش را تأیید میکند وفقط الله – جل جلاله – حق مطلق است وهرآنچه جز اوست، باطل است. الله – جل جلاله – ، در ذات و صفاتش حق است. او، واجب الوجود و دارای صفات کامل است و وجودش، از لوازم ذاتش می باشد. همه چیز، بوسیله او به وجود آمده؛ پس او، ذاتی است که بوده و همواره خواهد بود و همیشه به جلال و شکوه و کمال، موصوف می باشد و همواره و همیشه به احسان، معروف و شناخته شده است. پس گفته او، حق و کارش، حق است؛ لقای او، حق و پیامبران و کتابها و دینش، حقند؛ عبادت و پرستش او که شریکی ندارد، حق است و هر چیزی که به او نسبت داده می شود، حق است.
خداوند متعال می فرماید:﴿ ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ﴾{حج:۶۲}، “خداوند، حق است و آنچه را که جز او به فریاد می خوانند و پرستش می نمایند، باطل است و خداوند، والامقام و بزرگوار است”.
پس صفات بزرگ خدا و کارها و وعده اش و نیز پرستش و عبادت او، حق می باشد و وعید و حسابرسی او، عدالت است و در آن هیچ ستمی نیست.
مصادر ومراجع:
۱.قرآن کریم معجم مقاییس اللغه، ابن فارس
۲.مفردات الفاظ القرآن، راغب اصفهانی
۳.منجد عربی به فارسی.
تألیف: لویس مالوف
مترجم: محمد بندر ریگی
۴. اسماء الله الحسنی، محمد راتب نابلسی
۵. اسماء الحسنی.
تألیف: سلیمان سامی محمود
مترجم: مجتبی دوروزی
۶.شرح اسمای حسنی در پرتو قرآن و سنت،
دکتر سعید بن علی بن وهف قحطانی

حکیم
اصل حکم (فتح ح-ک-م):منع کردن برای اصلاح است وازهمن روبه لجام اسب گفته شده است:حکمهالدابه:دهانه چهار پا لذاگفته شده است:حکمته یاحکمت الدابه (ضم تا) آن رابادهانه نگه داشتم.
الحم الشی:حکم کردن دربارهء چگونگی چیزی یاعدم چگونگی آن خواه آن را برای دیگری ملزم بدانی یا خیر خداوند می فرماید:(و إذا حکمتم بین الناس ان تحکموابالعدل)”نساء/۵۸″
حکم (فتح ح وک وسکون میم): متخصص درامرصدورحکم که معنایش رساترازحاکم می باشد.خداوندمی فرماید :”أفغیرالله ابتغی حکما”(انعام /۱۱۴ )
فابعثواحکمامن اهله وحکما من اهلها”(نسا/۳۵″و درایه شریفه حکمااوردتاتنبهی باشدبراین که ازشرایط حکمین این است که قضاوت وتصمیم گیری رادرموردزن وشوهربه عهده بگیرند
حکمت (باکسر ح-وفتح میم):رسیدن به حق باعلم وعقل ، پس حکمت درموردخداوند یعنی شناخت حققت اشیاء وافرینش انها درنهایت حکمت ودرموردانسان یعنی شناخت صحیح ازموجودات وانجام افعال نیکوواین همان حالتی است که خداوند در توصیف لقمان بیان فرموده است که:”ولقدآتینا لقمان الحکمه”(لقمان/۱۲)
حکم:حکم (فتح)*یحکم حکم وحکومه بالأمر وللرجل أوعلیه وبینهم:میان انان قضاوت وداوری کرد.
الحکیم ج حکماء:دارای حکمت ، دانشمند”دانا”کسی که کارهایش ازروی حکمت است:”والله علیم حکیم:وخداداناوحکیم است.

حلیم
ابن فارس:
الحلم: (ح م ل ) دارای سه أصل :۱- عجله نداشتن ۲- سوراخ کردن (یا فاسد شدن چیزی) ۳- خواب دیدن.
مثال اصل اول :الحلم خلاف الطیش :یعنی صبور برعکس بی عقل وبی مبالات أنا حلیم : یعنی من صبورم وعجله ندارم .
مثال اصل دوم : حلم الأدبم : یعنی پوست سوراخ وفاسد شد .
مثال اصل سوم : حلم فی نومه :یعنی خواب دید .
راغب اصفهانی:
الحلم:خویشتن داری وحفظ طبیعت خویش ازگرفتارشدن درهیجان وغضب وجمع ان أحلام است.
خدای تعالی می فرماید:(أم تأمرهم أحلامهم بهذا) طور/۳۲وگفته شده:أحلامهم به معنی عقولهم می باشد .درحالی که حلم درحقیقت به معنای علم نمی باشد.اماازجهت اینکه حلم یکی ازاسباب عقل است ان راتفسیربه عقل نموده اند.
أحلمت المرأه:فرزندان بردباربه دنیااورده است .
خدای تعالی می فرماید إن إبراهیم لحلیم أواه منیب”هود/۷۵
وبشرناه بغلام حلیم”صافات/۱۰۱یعنی دراو نیروی حلم وبردباری پیداشد.و”وإذابلغ الأطفال منکم الحلم”نور/۵ منظور از حلم زمان بلوغ است ووجه تسمیه ان به این خاطراست که در آن موقعیت صاحبش نیازبه بردباری وخویشتن دارری است.
ب.معانی اسم “الحلیم”:
؟۱.کسی است که بسیار با گذشت وبخشش است.
؟ ۲. کسی است که پوشاننده وستّار گناه است.
؟۳.کسی است که رشته محبت ودوستی بنده وخود را حفظ میکند ، وعهد وپیمان را به خوبی اجرا میکند، و تمام وکمال به وعده عمل می نماید.
؟۴. کسی است که بردباری و شکیبایی اوکافران و فاسقان و گناهکاران را در برگرفته است.
؟ ۵. کسی است که هیچ عصیانگری از دید او پنهان نیست، و طغیان هیچ طغیان گری او را تحریک نمیکند.
ج. توضیحات مختصری پیرامون “الحلیم”:
الحلیم اسمی از اسماء الله است که هم در قرآن وهم در حدیث پیامبر ازآن ذکری به میان آمده است. خداوند خود را با صفت حلم همراه علم توصیف نموده ویابا باصفت های غفور وحلیم وغنی وحلیم.
می فرماید: ﴿لَیُدْخِلَنَّهُمْ مُدْخَلًا یَرْضَوْنَهُ وَإِنَّ اللَّهَ لَعَلِیمٌ حَلِیمٌ (۵۹)﴾{حج}.
و میفرماید:﴿ إِنَّ الَّذِینَ تَوَلَّوْا مِنْکُمْ یَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّیْطَانُ بِبَعْضِ مَا کَسَبُوا وَلَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ حَلِیمٌ (۱۵۵) ﴾{آل عمران}.
و….
حلیم یعنی کسی است که بسیار با گذشت وبخشش است وبا وجود قدرت، در عقوبت گناهکاران عجله نمیکند. عصبانیت وغضب او را ناآرام ودلتنگ نمیکند. جهل وگناه گناهکاران هیچ ضرری به او نمیرساند. خداوند با جنایتکاری که مستحق عذاب ودرد گناهان مرتکب شده است، با مسامحه وگذشت برخورد میکند؛ یعنی او گناه گناهکاران را می بیند ومخالف امرش- توسط شخص- مشاهده میکند اما غضب وعصبانیت او را نا آرام ودلتنگ نمی نماید وغضب وکینه او را فرا نمیگیرد، هیچ چیز او را وادار به شتاب وعجله در عقوبت گناهکار نمی کند هر چند توانا وقدرتمند است. آن چنان که خداوند نفسش را توصیف میکند: ﴿وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِمَا کَسَبُوا مَا تَرَکَ عَلَى ظَهْرِهَا مِنْ دَابَّهٍ وَلَکِنْ یُؤَخِّرُهُمْ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ بِعِبَادِهِ بَصِیرًا (۴۵) ﴾{فاطر}. ترجمه: “هر گاه خداوند مردمان را در برابر کارهائی که می کنند ( فوراً و بدون کمترین مهلتی برای اصلاح و تجدید نظر و خودسازی ) به کیفر برساند ، انسانی را بر روی زمین باقی نخواهد گذاشت . ولیکن خداوند ( به لطف و کرم خود ، کیفر ) ایشان را تا سررسید زمان معیّنی ( که قیامت است ) به تأخیر می اندازد . وقتی که مدّت مشخّصه ایشان فرا رسید ، خداوند بندگان خود را دیده است ( و از گفتار و کردار و پندار ایشان باخبر بوده است ، لذا چنان که باید پاداش و پادافره آنان را می دهد )”.
خداوند حلیم بندگان را مورد بخشایش قرار داده وفرصت توبه وزاری به درگاهش را بدیشان عطا میکند. خداوندی که بخاطر گناه بندگان نعمت ها وفضل وبخشش از ایشان دریغ نمی دارد، وهمچنان که فرد مطیع وفرمانبردار را روزی عطا میکند به شخص گناهکار نیز روزی میدهد؛ زیرا خداوند در اوج قدرت وتوانایی می بخشد.خداوند به آدمی فرصت بازگشت میدهد وبلافاصله او را دچار عقوبت نمیکند ومنتظر بازگشت بنده به سوی اوست. درگاه توبه اش همیشه باز است. خداوند، نعمتهای ظاهری و باطنی را به سوی بندگان سرازیر نموده است؛ با اینکه بندگان، مرتکب گناه می شوند و لغزشهای فراوانی از آنان سر می زند، اما خداوند، بردبار است و با گناهکاران طبق عملشان برخورد نمی نماید؛ بلکه به آنها مهلت می دهد تا توبه نمایند و به سوی او باز گردند.

حمید
الف.ریشه یابی لغوی:
صیغه مبالغه بر وزن فعیل، به معنای فاعل ومفعول می آید مانند: حامِدْ ومَحْمُودْ. که به معنای:
ابن فارس: (ح م د) دلالت بر خلاف مذمت کردن می دهد.
گفته میشود: حَمِدْتُ فُلَانًا أَحْمَدُهُ. وَرَجُلٌ مَحْمُودٌ وَمُحَمَّدٌ: هرگاه اوصاف ستوده شده او زیاد شود.
حُمَادَاکَ أَنْ تَفْعَلَ کَذَا: یعنى اگر آن کار را انجام دهى عاقبت تو محمود و پسندیده است.
مَحْمُود: یعنى ستایش شده، و صفت- محمّد- هم در وقتى گفته مى شود که خصلتهاى پسندیده در کسى که مورد ستایش است باشد و آیه (وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ (أَحْمَدُ)- ۶/ صف).
“أحمد” در آیه فوق اشاره اى است، هم بنام پیامبر (ص) و هم به فعل پیامبر (ص) یعنى همانطوریکه نامش- احمد- است همانطور هم در اخلاق و احوالاتش (أحمد) یعنى شایسته تر و ستوده تر است، واژه- أحمد- که مخصوص پیامبر (ص) است و در آیه اى که ذکر شد، عیسى (ع) را به او بشارت مى دهد، در واقع هشدار تنبیهى است بر اینکه از او و کسانى که قبل از او بودند ستوده تر و (أحمد) است.
فرق میان «حمد» و «شکر»:
۱. حمد فقط به زبان است، اما شکر هم به زبان، هم به قلب و هم به سایر اعضامی باشد.
۲. شکر فقط در برابر نعمت است، ولی حمد به جهت کمال محمود می باشد؛ هر چند در برابر نعمتی نباشد.
فرق بین «حمد» و«مدح»:
۱. آنچه که از “مدح” و در باره “مدح” گفته شده این است که انسان یا بخاطر بلندى قدّش و زیبائى چهره اش مدح و ستوده مى شود، همانطور که به بخشش مال و سخاوت و علمش نیز مدح مى شود ولى “حمد” فقط در مورد دوّم یعنى نسبت بآثار علمى و معنوى است نه موارد ظاهرى.
۲. مدح هم برای زنده وهم غیر زنده(لؤلؤ ویاقوت) است ولی حمد فقط برای زنده است.
۳.مدح ممکن است قبل از احسان ویا بعد از احسان کردن باشد، ولی حمد همیشه بعد از احسان کردن است.
۴. مدح گاهی از آن نهی شده است، حدیث پیامبر که میفرماید: ” احثوا التراب على وجوه المداحین”، ولی حمد به طور مطلق به آن امر شده است.
**واژه- حمد- اخص از- مدح- و از آن والاتر، و از واژه- شکر نیز فراگیرتر است. هر شکرى حمدى است و هر حمد و ثنائى شکر نیست. و هر حمدى، مدح است و هر مدحى حمد و ثنا نیست.
ب. معنای اصطلاحی:
*حمید کسی است که سزاوار ومستحق حمد ستایش باشد.
حمید کسی است که توفیق انجام نیکی ها به انسان میدهد، ودر برابر انجام آنها، انسان را ستایش میکند.
ج. توضیحات مختصری پیرامون “الحمید”:
«الحمید» یا به معنی مغعول یعنی محمود است. در این صورت معنای آن این است که مستحق ثنا وستایش بوده وموصوف به جمیع اوصاف کمالی است، یا به معنی فاعل یعنی حامد است؛ یعنی خداوند ذاتش را ثنا وستایش میکند، زیرا بنده نمی تواند آن چنان که شایسته است ثنا وستایش خداوند را به جای آورد.
پیامبر میفرماید: نمیتوانم ثنا وستایش تو را به جای آورم، تو همانی که خودت آنرا توصیف نموده ای. در حقیقت ستایش کننده وستایش شده ای جز خداوند متعال وجود ندارد.
خداوند در ازل خود را حمد نموده وعابدان وعارفان تا ابد او را می ستایند. خداوند قبل از اینکه آفریدگانش او را بستایند، خود را ستوده تا آنان بیدار گشته ودر برابر نعمت های ظاهری وباطنی که برایشان آفریده وهیچ گاه در شمارش نمی آیند، تسبیح وحمد او را به جای آورند.
خداوند میفرماید: ﴿ لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ وَإِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ ﴾{حج: ۶۴}.
خداوند سبحان در جاهای فراوانی از قرآن کریم وجودش را حمد وستایش کرده تا بندگان نحوه حمد وثنای او را بیاموزند واین از جنبه رحمت وفضل خداوند برایشان است تا بدانند هرچند که در علم آموزی به درجات بلندی برسند وهرچند بهره ی هوشی وذکاوت داشته باشند باز هم نمی توانند او را به گونه ای که سزاوار اوست، ستایش بنمایند. وهرچه تلاش کنند نمیتوانند حقیقت حمد را به طور شایسته برای خداوند به جای آورند. پس خداوند خود را ستوده است، تا بندگان نیز او را بستایند وحمدکننده او باشند.
ابن قیم رحمه الله می گوید: خداوند، از دو جهت ستوده است:
یکی اینکه: همه مخلوقات، ستایش او را می گویند؛ پس هر ستایش و سپاسی که اهل آسمانها و زمین و پیشینیان و آیندگان آنها، گفته و می گویند و هر ستایشی که آنها نگفته اند و فقط فرض می شود، تنها سزاوار خداست؛ چون خداوند است که آنها را آفریده، روزی داده، نعمتهای ظاهری و باطنی و دینی و دنیوی را به آنها ارزانی نموده و رنجها و ناگواریها را از آنها دور کرده است. پس هر نعمتی که بندگان دارند، از جانب خداست و تنها اوست که بدیها و بلاها را دور می نماید؛ لذا او سزاوار آن است که بندگان، در تمام اوقات ستایش او را بگویند و شکر او را به جای آورند.
دوم اینکه: خداوند، با اسمای حسنی و صفات کامل خود ستایش می شود؛ او دارای هر صفت کمالی است و او، برای هر صفتی سزاوار کاملترین ستایش می باشد. پس او به خاطر ذاتش ستایش می گردد و نیز بر اساس صفاتش ستوده می شود. همچنین برای کارهایش ستایش می گردد؛ چون کارهای او، فضل و احسان و عدل و حکمت است و او، بر آفرینش و قانون و احکام تقدیری و شرعی و جزایی ای که وضع نموده، مورد ستایش است و افکار، توانایی برشمردن ستایش او را ندارند و قلمها، از بیان ستایش او ناتوان هستند.

حی
الحاء والیاء والحرف المعتل أصلان: أحدهما خِلاف المَوْت، والآخر الاستحیاء الذی [هو] ضِدُّ الوقاحه.
فأمّا الأوّل فالحیاه والحَیَوان، وهو ضِدُّ الموت والمَوَتَان.
ویسمَّى المطرُ حیاً لأن به حیاهَ الأرض.
ویقال ناقهٌ مُحْی ومُحْیِیَهٌ: لا یکادُ یموت لها ولد. وتقول: أتیتُ الأرضَ فأحییْتُها، إذا وجَدْتَها حَیَّهَ النّباتِ غَضَّه.
والأصل الآخَر: قولهم استحییت منه استِحیاءً. وقال أبو زید: حَیِیتُ مِنه أَحیا، إذا استحیَیْتَ. فأمَّا حَیاء النّاقه، وهو فَرْجُها، فیمکن أن یکون من هذا، کأنَّه محمولٌ على أنَّه لو کان ممن یستحیی لکان یستحیی من ظهوره وتکشُّفه.
ریشه یابی لغوی و اصطلاحی اسم الحی:
حا یا حرف معتل دو اصل هستند که اولی خلاف مرگ و دیگری شرم وحیا است
اصل اول زندگی است و جاندارو آن ضد مرگ است و مردگان و باران زنده نامیده میشوند زیرا زندگی و حیات زمین است
و گفته میشود اتیت الارض فاحییتها هنگامی که زمین را سرزنده از نبات و گیاهان بیابی
اصل دیگر از آن شرم میکنیم و قال ابوزید از آن شرم میکنم هنگامی که شرمنده میشوم و اما حیاء ناقه و آن فرجش میباشد
إِحْیَاءً [حیی ] هُ: آنرا زنده کرد، او را زنده رها کرد «أَحْیَتِ الفرقهُ ثلاثَ لَیالٍ»: آن گروه هنرى در سه شب سه برنامه هنرى را به معرض نمایش در آوردند.
الحیاه به معنى زندگى ست و بروجوه زیر به کار رفته است:
اوّل: حیاه در معنى نیروى رشد دهنده و نموّ دهنده گیاهان و حیوان و لذا گیاه را حىّ یعنى نمو کننده گویند.
خداى عزّ و جلّ گوید: (اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها).
و (وَ أَحْیَیْنا بِهِ بَلْدَهً مَیْتاً) و (وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْ ءٍ حَیٍّ).
دوّم: حیاه در معنى نیروى حسّ کننده و حسّاس، و از همین معنى است که حیوان- در معنى موجودى با حیات و حسّ کننده است. خداى تعالى گوید: (وَ ما یَسْتَوِی الْأَحْیاءُ وَ لَا الْأَمْواتُ)
(أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ کِفاتاً أَحْیاءً وَ أَمْواتاً).
یعنى: (آیا زمینى را پوشانده و در برگیرنده زندگان و مردگان قرار نداده ایم؟).
و آیه: (إِنَّ الَّذِی أَحْیاها لَمُحْیِ الْمَوْتى إِنَّهُ عَلى کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ).
عبارت- إنّ الذّى أحیاها- در آیه فوق اشاره اى است به قوّه نامّیه- یعنى رو به رویش.
لمحیى الموتى- هم اشاره به نیروى حسّاسه و درک کننده است.
سوّم: حیاه در معنى قوّه و نیروى عمل کننده عاقله. و بر این معنى سخن خداى تعالى است که: (وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ).
یعنى: بهره مندند و آنطوریکه از اخبار فراوانى که در باره ارواح شهیدان گفته شده بر مى آید شهیدان زنده اند و متمتّع از مزایاى حیات.
چهارم: حیاه در معنى برطرف شدن غم و اندوه، یعنى: (شکوفایى و شادابى پس از اندوه).
شاعر گوید: لیس من مات فاستراح بمیت إنّما المیت میّت الأحیاء یعنى: (کسى که از غم و اندوه خلاص شد و مرد براحتى رسیده، و نمرده است، مرده آنست که از حیات شکوفا و شاداب زندگانى بى بهره است).
و بر این معنى سخن خداى تعالى است که: (وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ).
یعنى: بهره مندند و آنطوریکه از اخبار فراوانى که در باره ارواح شهیدان گفته شده بر مى آید شهیدان زنده اند و متمتّع از مزایاى حیات.
پنجم: حیاه در معنى حیات جاودان اخروى که با حیات عقلى، و زندگى از روى علم و آگهى دنیا بدست مى آید. خداى تعالى گوید: (اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ).
یعنى: (زمانى که شما را بچیزى که حیات زندگى جاویدان در آن هست دعوت مى کنند بخدا و رسول پاسخ گوئید).
و آیه (یا لَیْتَنِی قَدَّمْتُ لِحَیاتِی) یعنى: اى کاش براى حیات پایدار و اخرویم قبلا کارى مى کردم.
ششم: حیاه در معنى حیاتى که خداى تعالى با آن توصیف مى شود، زمانى که او را «هو حىّ» مى گویند پس براى حیات در این معنى مرگ و موت صحیح نیست و چنان حیاتى جز براى خدا نیست.
حیاه هم باعتبار دنیا و آخرت، دو گونه است:
حیات دنیا و حیات آخرت.
خداى عزّ و جلّ گوید: فَأَمَّا مَنْ طَغى وَ آثَرَ الْحَیاهَ الدُّنْیا). و (اشْتَرَوُا الْحَیاهَ الدُّنْیا بِالْآخِرَهِ). و (وَ مَا الْحَیاهُ الدُّنْیا فِی الْآخِرَهِ إِلَّا مَتاعٌ). یعنى: مال و متاع زوال پذیر و اعراض دنیایى.
و (وَ رَضُوا بِالْحَیاهِ الدُّنْیا وَ اطْمَأَنُّوا بِها). و (وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلى حَیاهٍ) و ( إِبْراهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتى). یعنى: ابراهیم (ع) از خدا مى خواهد، حیات آخرت را که آفات و آلودگیهاى دنیایى ندارد و باو نشان دهد. و آیه (وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاهٌ). بوسیله قصاص و مجازات کسى را که در صدد کشتن دیگران بر مى آید باز مى دارد و از اقدام و ارتکاب بآن عمل بر مى گرداند و در این عمل یعنى قصاص، حیات و زندگى مردم تأمین مى شود.
خدا عزّ و جلّ گوید: (وَ مَنْ أَحْیاها فَکَأَنَّما أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعاً). یعنى کسیکه نفسى را از هلاک نجات دهد، و بر این معنى آیه دیگر از سخن ابراهیم (ع) با نمرود است که مى گوید: ابراهیم گفت: (رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِی وَ یُمِیتُ). نمرود هم گفت: (قالَ أَنَا أُحْیِی وَ أُمِیتُ) یعنى من هم عفو مى کنم و زنده مى ماند.
محلّ قرار و جایگاه حیات که دو گونه است:
اوّل- حیوانى که حسّ مى کند و داراى حواسّ است.
دوّم- موجودى که حیات ابدى دارد، و در آیه زیر اینگونه حیات یاد آورى شده است که: (إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَهَ لَهِیَ الْحَیَوانُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ). و با عبارت- لهى الحیوان- تنبّه و آگاهى مى دهد بر اینکه حیات حقیقى و سرمدى و جاوید آن است که فنا و زوال نمى پذیرد و نه اینکه مدّتى باقى و سپس فانى شود.
یعنى: (هر گاه تحیّتتان گفتند و سلامتان کردند به نیکوتر از آن یا همانگونه که مى گویند پاسخ دهید). و آیه (فَإِذا دَخَلْتُمْ بُیُوتاً فَسَلِّمُوا عَلى أَنْفُسِکُمْ تَحِیَّهً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ). تحیّت این است که گفته شود: حیّاک اللّه- یعنى خداوند حیاتمندت گرداند، باقیت دارد حیاتت دهد که نوعى اخبار است و جمله اى است که بجاى دعا قرار گرفته. حیّا فلان فلانا تحیّه- تحیّت و زنده باش گفتن است، اصل تحیّت از حیات است و سپس آنچنان خواست و مفاهیمى بصورت دعا هم از رسیدن و داشتن حیات و زندگى خارج نیست و یا اینکه خود سبب حیات است چه در دنیا و چه در آخرت که در این معنى تحیّت و تحیّات گفتن صرفا براى خدا است (التّحیّات للّه). و آیه (وَ یَسْتَحْیُونَ نِساءَکُمْ) یعنى: زنانتان را باقى مى گذاردند و نمى کشتند.
(حَیاء): خود دارى نفس از زشتیها و ترک زشتیهاست، لذا مى گویند: حیى- که اسم فاعلش- حىّ- است، استحیا- اسم فاعلش مستحى است.
و نیز گفته شده- یستحى- اسم فاعلش- مستحى- است. خداى تعالى گوید: (إِنَّ اللَّهَ لا یَسْتَحْیِی أَنْ یَضْرِبَ مَثَلًا ما بَعُوضَهً فَما فَوْقَها). (وَ اللَّهُ لا یَسْتَحْیِی مِنَ الْحَقِّ).
روایت شده است که «إنّ اللّه تعالى یستحى من ذى الشّیبه المسلم أن یعذّبه» استحیا در این آیات و روایات خوددارى نفس نیست زیرا او منزّه از آن است که چنین وصف شود، بلکه مراد اینست که خداوند تعذیب شان نمى کند و لذا روایت شده است که «إنّ اللّه حىّ» یعنى خداوند، او گذارنده زشتى ها و فاعل نیکى ها است.

خالق
الف.ریشه یابی لغوی:
خالق: اسم فاعل ، از خَلَقَ ، یَخْلُقُ خَلْقَاً، و به معنای:
ابن فارس: (خ ل ق) دارای دو اصل است:
۱. اندازه گیرى چیزی
۲. نرمی و همواری چیزی
مثالهای اصل اول:
خَلَقَ الکَذِبْ: دروغ را جعل کرد وتراشید.
خَلَق الأدیم: چرم را پیش از بریدن اندازه گرفت.
مثالهای اصل دوم:
خلق الثّوب و أخلق: آن جامعه و لباس کهنه شد.
ثوب خلق و مخلق و أخلاق: یعنى ریسمانهاى بهم بسته شده و تابیده.
از عبارت- خلوقه الثّوب فرسوده شدن جامه، لمس شدن، و پوشیده شدن زیاد آن تصوّر مى شود. لذا در باره کوه مى گویند: جبل أخلق و صخره خلقاء:کوه و صخره سائیده و فرسوده شد.
خلقت الثّوب: یعنى لباس را با پوشیدن نرم و آماده کردم.
اخلولق السّحاب- ابر باران ریز شد.
ب. فرق بین خَلَقَ، جَعَلَ، صُنْع، عَمِلَ:
خَلَقَ: بمعنى نو آفرینى و ایجاد چیزى بدون اینکه آن چیز سابقه وجودى داشته باشد و ایجادش بدون نمونه داشتن باشد بکار مى رود.
﴿خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ﴾{انعام: ۷۳}.
جَعَلَ: گرداندن چیزی از حالتی به حالت دیگر (وابسته کردن چیزی به چیز دیگر)
﴿ هُوَ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَهٍ وَجَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا لِیَسْکُنَ إِلَیْهَا﴾{اعراف: ۱۸۹}
صُنْعْ: انجام چیزی همراه با مهارت وچیره دستی چه در خیر وچه در شر.
﴿ وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَهً وَهِیَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ “صُنْعَ اللَّهِ” الَّذِی أَتْقَنَ کُلَّ شَیْءٍ إِنَّهُ خَبِیرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ ﴾{نمل:۸۸}.
عَمَل: هر کاری که باقصد انجام شود (کار آگاهانه)، و خاص تر از “فعل” است زیرا “فعل” گاهی بدون قصد هم صورت می گیرد.
﴿ یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَا “عَمِلَتْ” مِنْ خَیْرٍ مُحْضَرًا وَمَا “عَمِلَتْ” مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَیْنَهَا وَبَیْنَهُ أَمَدًا بَعِیدًا وَیُحَذِّرُکُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَاللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ ﴾.
ج. معانی خلــق:
۱. اندازه گیرى صحیح
﴿ الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسَانِ مِنْ طِینٍ ﴾{سوره السجده}
۲. نو آفرینى و ایجاد چیزى بدون اینکه آن چیز سابقه وجودى داشته باشد.
﴿ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ﴾{انعام:۱}
۳. دروغ گفتن
*﴿ إِنَّمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْثَاناً وَتَخْلُقُونَ إِفْکاً﴾ {عنکبوت:۱۷}
{إِن هَذَا إِلَّا اخْتِلَاق}{ص: ۷}
۴. تقدیر امور واجرای آن ها
﴿ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَهَ عَلَقَهً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَهَ مُضْغَهً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَهَ عِظَاماً فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقاً آَخَرَ ﴾ {سوره المؤمنین الآیه : ۱۴}
۵. مرگ
در مورد بنی اسرائیل میفرماید: ﴿ قُلْ کُونُوا حِجَارَهً أَوْ حَدِیدًا (۵۰) أَوْ خَلْقًا مِمَّا یَکْبُرُ فِی صُدُورِکُمْ﴾{اسراء:۵۰/۵۱}.
۶.دین
﴿ لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ﴾
۷. نُطْق
﴿ قَالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ وَهُوَ خَلَقَکُمْ أَوَّلَ مَرَّهٍ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ﴾{فصلت:۲۱}
۸. جعل.
﴿وَتَذَرُونَ مَا خَلَقَ لَکُمْ رَبُّکُمْ مِنْ أَزْوَاجِکُمْ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ عَادُونَ﴾ {شعراء: ۱۶۶}
د. توضیحات مختصری پیرامون اسم الله “الخالق”:
«الخالق» اسمی از اسماء الله است که خداوند در قرآن کریم میفرماید: ﴿ هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ﴾{حشر:۲۴}
خالق کسی است که اشیاء را مقدر می نماید در حالی که قبلا در عدم ونابودی قرار داشت وبا جود وکرمش آن شیء را کامل میکند وآنرا آشکار نموده وبراساس حکمت الهی آنرا در رتبه خاص خود قرار میدهد. خالق کسی است که جهانیان را از نیست به هست آورده وآنرا گسترانیده است.
خداوند خالق کسی است که بدون مشورت کردن با کسی، آفرینش را آغاز نموده وآنرا بدون وزیر پدید آورد.
این اسم جلیل (خالق) عنوان ربوبیت است والله(جل جلاله) با این نام رب همه اشیاء ومالک آنهاست وخلق بر این اساس باید او را تسبیح وحمد نمایند وجهانیان تنها او را عبادت کنند وهیچ کس را در عبادتش شریک نسازند.
خداوند میفرماید:﴿ وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ﴾{ذاریات:۵۶} پس آفریده ها بر اساس آنچه که برای عبادت خلق شده اند، باید این کرامت را ضایع نگردانند؛ کرامتی که آن را رب وخالق ومالک ایشان بر انان عطا نموده. پروردگار خالق وآگاه ما هیچ چیز را نیافریده است مگر اینکه بر اساس حکمت مشخصی است که غهم ما از دریافتش ناتوان است ورازی عجیب در آن نهفته است که ادراکمان در آن متحیر است.
خداوند میفرماید: ﴿وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لَاعِبِینَ﴾{انبیاء: ۱۶}.
آفریدن، صادقترین دلیل بر قدرت مطلقه واراده تام خداوند است. جز قادر مرید که هر چه فرماید، اجرا گردد کس دیگری توان آفرینش ندارد.
قرآن کریم روش خاصی در استدلال به آفرینش برای بیان قدرت واراده خداوندی بیان میکند، راهی که در استدلال بر وجود چیزی می پیماید؛ مثلا خداوند اراده میکند که قدرتش را بر حضرت زکریا اثبات نماید، لذا فرزندی بدیشان عطا میکند در حالی که خودش پیر گشته وهمسرش عقیم است.
خداوند میفرماید: ﴿ قَالَ کَذَلِکَ قَالَ رَبُّکَ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ وَقَدْ خَلَقْتُکَ مِنْ قَبْلُ وَلَمْ تَکُ شَیْئًا ﴾{مریم:۹}.
آنچه از آیات بیان گردید هر صاحب عقلی را قانع میکند که این جهان دارای خالقی حکیم وآگاه است که هر آنچه را می آفریند، بدان اطلاع کافی دارد وهیچ چیز کوچکی نیز در آسمانها وزمین بر او پوشیده نمی ماند.

0 0 امتیازها
محبوبیت مقاله
مشترک شوید
مرا مطلع کن از

0 دیدگاه‌
جدیدترین
قدیمترین بیشترین امتیاز