موارد بیشتر

Generic selectors
جستجوی دقیق
جستجو در عنوان
جستجو در متن
Post Type Selectors
آوای دل
آیات اسماءالله
احکام
احکام اجتماعی
احکام اقتصادی
احکام عبادی
اخلاق
اخلاق پسندیده
اخلاق ناپسند
اسماءالله
اشعار
اعجاز
اعجاز علمی
ایستگاه تدبر
بهشت و دوزخ
تدبر سوره‌ها و اجزا
تدبر موضوعی
تعاریف اسماءالله
توحید
خاطرات
دعاها
دلنوشته‌ها
رسول و نبی
زندگی پیامبران
سوالات اسماءالله
سیر در قرآن
صوتی
قیامت
کتاب و قرآن
کتابخانه
گوناگون
متنی
مرگ و برزخ
معاد
مقالات توحید
مقالات قرآنی
مقالات معاد
مقالات نبوت
موضوع تدبر
نبوت
وحی
ویژگی رسول الله
ویژه برنامه بهار
ویژه برنامه حج
ویژه برنامه رمضان
ویژه برنامه‌ها

تعاریف علی، علیم، غفور و غفار و غافر، غنی، فتاح، قادر و قدیر و مقتدر، قدوس، قریب


علی
العَلیُّ مشتق از اسم ثلاثی معتل علو ((ارتفاع))ودر مقابل سفل ((پایین )) می آید .
ومعنای مجازی آن بلند مرتبگی ومنزلت است.
علو : ابن فارس دو حرف عین ولام وحرف معتل( چه الف باشد وچه واو وچه یاء) می گوید همه ی آنها از یک اصل بوده ودلالت بر ارتفاع وبلندی میکند.
تعالى النهار: یعنی روز(خورشید)بالا آمد
خلیل بن احمد : اصل این از العلو (ب فتح عین وضم لام وتشدید و ضم واو) میباشد.
اگر علاءبگیریم بمعنی رفعت وبلندی است، اما اگر علو بگیریم بمعنی عظمت وبزرگی..
اگر به معنی علاء باشد مثل: علا الملک فی الأرض علوا کبیرا (پادشاه درزمین به جایگاه بلندی نایل گشت)
خداوند متعال می فرماید : (إن فرعون على فی الأرض) {قصص۴ }یعنی فرعون بر زمین تسلط پیدا کرد.
برای هر چیز بلند مرتبه ای علا یعلو گفته میشود .
اگر بلندی وبزرگ مرتبه ایی در شرف باشد علی یعلی گفته میشو د.
وهرکس برامری چیره شود برآن تسلط یافته واستعلا علیه گفته میشود
خلیل بن احمد : المعلاه : کسب الشرف
فلان من علیه الناس ” یعنی از اشراف وبزرگان است
العلو: بکسر عین وضم لام وضم وتشدید واو – پایین وبالای هر چیزی .
علا الفرس یعلو: هرگاه سوار براسب شد گفته می شود.
اعلی الفرس عنه : یعنی از اسب پایین آمد .
خلیل بن احمد : العلیا ء” به سر کوه گفته می شود .
العلودر لغت دارای معانی بسیاری است. اما “العلی” بروزن فعیل از صفات مشبه باسم فاعل است. وفعل آن از علی،یعلوا ،علوا می باشد . واولین معنی که به ذهن میرسد ارتفاع مکان است یا ارتفاع جایگاه.
اسم الله العَلیُّ در قرآن*
اسم الله العلی دردو جای قرآن همراه با العظیم آمده ” وهو العلی العظیم” (بقره)
“له مافی السموات وما فی الأرض وهو العلی العظیم”(شوری)
ودر چهار جا همراه با کبیرآمده :
“ذلک بان الله هو الحق وأن ما یدعون من دونه هو الباطل وأن الله هوالعلی الکبیر”(الحج)
اسم الله العَلیُّ در سنت شریفه :
روایتی از ابو عباده وابن ماجه آمده است که از جمله دعاهایی که رسول الله صلی الله علیه وسلم در نماز شب می خوانده این دعاست “لا اله الا الله وحده لاشریک له له الملک وله الحمد وهو علی کل شئ قدیر سبحان الله والحمدلله ولااله الا الله والله اکبر ولا حول ولا قوه إلا باالله العلی العظیم “هرکس این دعا را بخواند آمرزیده میشود .
دعایی دیگر نیز در سنت شریفه ذکر شده واسم الله العلی در آن آمده که این دعا به هنگام سختی ها ومشکلات خوانده میشود.”لا إله إلا الله العلی العظیم .لا إله الا الله الحلیم الکریم لا إله إلا الله رب العرش العظیم “متفق علیه بروایه ابن عباس.
خداوند عزوجل ذاتاً علووبزرگی دارد.
تسبیح بندگان وتعظیم آنهاهیچ تأثیری در عظمت وبزرگی خداوند ندارد .”ولو أن اولکم واخرکم وإنسکم وجنکم ،کانوا على أتقى قلب رجل واحد منکم مازاد فی ملکی شیئا”(تخریج مسلم)
اگر ساختمان اداری ده طبقه ایی باشد ،ومدیر کل در طبقه ی هم کف باشد ، جایگاه ومنزلت او از سایر کارکنان هرچند در طبقه های بالاتر از اوباشند، بیشتر است .
واین آیه دقیق است که می فرماید : “این ماتکونوا یأت بکم الله جمعیا “بقره ۱۴۸
وخداوند هم که العلی است، برهمه علو وبرتری دارد در هر جا که باشد .
معانی مختلف اسم العَلیُّ :
۱- کسی که ذاتا برتمام مخلوقات برتری دارد.
۲- خداوند عزوجل بالاتر از این است که به مخلوقات مشابهت داشته باشد.
۳- العلی یعنی هیچ کس جزء الله قادر به شناخت الله نیست .
۴-العلی کسی که عقل ها درشناختنش حیرانند .
۵- العلی کسی که عقل ها درشناختنش درمانده اند.

علیم
الف. تعاریف لغوی
ابن فارس: دلالت بر علامت گذاشتن برچیزی که باعث تمییزآن ازغیر آن می شود.
اعلَمتُهُ و علّمته: در اصل یکى است جزاینکه تعلیم به آنچه را که زیاد تکرار مى شود اختصاص دارد تا جائى که اثرى از آن در نفس آموزنده حاصل شود.
عَلَم: اثر و نشانه اى است که به وسیله آن چیزى فهمیده مى شود مثل عبارات: عَلَمِ الطَّریق:نشانه راه. عَلَمِ الجیش: پرچم سپاه و لشکر، از این جهت کوه هم- علم- نامیده شده (که از دور مشخّص است) جمع علم- اعلام- است.
عَلَمُ: شکافتگى لب بالا و علامت پارچه است، مى گویند: فلان علم- او مشهور است به پرچم سیاهى که بلند است تشبیه شده است. أَعلَمتُ کذا: برایش علامتى نهادم. مَعَالِمُ الطَّریق و الدّین: آثار و نشانه هاى راه و شریعت، مفردش معلم- است.
فلان مَعَلَمٌ للخیر: او شاخص و نمودار نیکى است.
عُلَّام: حنّاء که از همان معنى است (رنگى مشخّص بر سر و دست یعنى خضاب).
عَالَمُ: اسمى است براى فلک یا هر چه را که از جواهر و اعراض (اصول ثابت اشیاء و ظواهر متغیّر آن) در آن قرار دارد.
جمعبندی لغوی علم به نسبت خداوند : اینکه خداوند دریافت وادراکی از تمام مخلوقات داشته باشد ویا آثار ممیزه ی اشیاء را بشناسد،به این معنا که خداوند بر تمام اشیاء علامت زده ودر نتیجه از همدیگر مشخص وممتاز ومعین میکند.
ب. «العلیم» ومشتقات آن در قرآن
۱.علم وآگاهی
( یعلم ما یسرون وما یعلنون إنه علیم بذات الصدور ) {هود}.
۲.رؤیت کردن
(ولما یعلم الله الذین جاهدوا منکم ویعلم الصابرین) { آل عمران}، (أم حسبتم أن تترکوا ولما یعلم الله الذین جاهدوا منکم) {توبه}، (حتى نعلم المجاهدین منکم والصابرین) {محمد}
۳.إذن واجازه
(فاعلموا أنما أنزل بعلم الله){هود}
۴. قرآن
(ولئن اتبعت أهواءهم من بعد ما جاءک من العلم ) {بقره} .
۵. کتاب
( قل هل عندکم من علم فتخرجوه لنا)‌{انعام}
۶.پیامبر
( وما اختلف الذین أوتوا الکتاب إلا من بعد ما جاءهم العلم بغیا بینهم) {آل عمران}
۷. فقه وآگاهی
(ولوطا آتیناه حکما وعلما ){انبیاء}، (ففهمناها سلیمان وکلا آتینا حکما وعلما){انبیاء}
۸.عقل
(وقال الذین أوتوا العلم ویلکم ثواب الله خیر){قصص)
۹.تمییز
(ولیعلم المؤمنین ولیعلم الذین نافقوا) {آل عمران}
۱۰.فضل وبخشش
( قال إنما أوتیته على علم عندی) {قصص}
۱۱. چیزی که از نظراربابش علم باشد هرچند که اینطور نباشد
( فرحوا بما عندهم من العلم) {مومن}
ج. توضیحات مختصری پیرامون اسم الله”العلیم”
«العلیم» اسمی از اسماء الله الحسنی است که در قرآن کریم در مورد آن نص وارد شده است.
«علیم» کسی است که علمش به تمامی چیزها محیط باشد؛ هر آنچه ظاهر وپوشیده است، هر چیزی که ریز یا درشت است به همه ی آنها علم دارد. علیم صفتی قدیمی وقائم به ذات حق است که به معلومات متعلق می گردد، چه این معلومات دانستنش واجب ویا جایز باشد، تعلقی که کامل بر آن احاطه داشته وآن را بی پرده کشف می نماید.
علم صفتی ازلی است که حقایق را همان گونه که هستند بدون کم وزیادی می دانند. خداوند، ذات واسماء وصفات خود را می شناسد و هر آنچه را روی داده ویا روی می دهد وغیب وزمان وقوع قیامت را می داند.
علم خداوند ازبعضی جهات با علوم بندگان مخالف است:
اول؛ اینکه خداوند با علمی فراگیر ومحیط برخلاف بندگان که فاقد آنند تمامی معلومات را می داند.
دوم: اینکه علمش با تغییر معلومات تغییر نمی کند واز حواس وفکر، برخلاف بندگان، استفاده نمی کند.
سوم: اینکه علم خداوندی لازم الاجرا بوده وزوال ناپذیر است. در حالی که علم بنده دچار زوال می شود.
یکی دیگر از وجوه اختلاف این است که اشتغال خداوند به علمی او را از دیگر علوم باز نمی دارد درحالی که بنده این گونه است.همان گونه که معلومات خداوند را نهایت وحدودی برایش قابل تصور نیست، اما معلومات بنده محدود وناقص است.
اضافه براین ها هیچ چیز پوشیده ای درجهان برای خداوند وجود ندارد وعلمش تمامی مسائل ریز ودرشت را درآسمان ها وزمین تحت سیطره ی خود دارد ودر حقیقت علم بندگان همه اش از علم خداوند علیم خبیر کمک ویاری گرفته است.

غفور، غفار، غافر
الف. تعاریف لغوی:
“الغفور” صیغ مبالغه از فعل(غفر، یغفر، غفراً، ومغفره، وغفراناً)، بر وزن فعول (دلالت بر کثرت وقوت می دهد)
ابن فارس: (غین، فاء، راء) دلالت بر پوشاندن وپرده انداختن می دهد.
الْمِغْفَرُ: کلاه خود که سر را مى پوشاند.
الغَفْرُ: بیم و ترس و آنچه که انسان را از پلیدى و آلودگى مصون مى دارد و از این معنى گفته مى شود: اغْفِرْ ثَوْبَکَ فى الوعاءِ: لباست را در ظرف شستشو کن تا ریم و چرکش دور شود.
اصْبُغْ ثَوْبکَ: جامه ات را رنگین کن (تا چرکتاب شود زیرا رنگ کردن لباس پوشاننده تر از ناتمیزى آن است.)
الغَفْرَان و المَغْفِرَه: از سوى خداى این است که بنده را از اینکه عذاب به او برسد مصون مى دارد، در آیات: (غُفْرانَکَ رَبَّنا- ۲۸۵/ بقره)
غَفَرَ لَهُ: وقتى است که در ظاهر از او درگذرد هر چند که در باطن بر او اعتمادى استِغفار:) طلب غفران نمودن با زبان و عمل.
الْغِفَارَهُ: پارچه و نمد زین الاغ است که از رسیدن چربى سرش به بدنش او را حفظ مى کند (وقتى که بخاطر گرى سر حیوانى را قطران مى مالند).
*تکّه چرمى هم که جاى حرکت زه کمان را مى پوشاند نیز- غفاره- گویند و همچنین ابرهاى متراکم و رویهم.
جمع بندی:
از لغات ذکر شده دانسته می شود که غفر ومشتقات آن همه دلالت بر پوشیدگی می دهند، وبر این اساس وقتی گفته می شود:«إنّ الله غَفَرَ ذَنْبه» چنین معنا می شود: «خداوند ذنب او را پوشاند».
وهمچنین “استغفار” یعنی طلب پوشاندن وطلب مخفی کردن است.
ب. توضیحات مختصری پیرامون اسم الله الغفّار:
الغفار/الغفور/ وغافر اسمی از اسماء الله می باشد که در قرآن کریم در مورد آن نص آمده است.
خداوند میفرماید:
*{ص/۶۶}، ﴿ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَیْنَهُمَا الْعَزِیزُ الْغَفَّارُ﴾
*{کهف/۵۸}، ﴿ وَرَبُّکَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَهِ﴾
{غافر/۳}، ﴿ غَافِرِ الذَّنْبِ وَقَابِلِ التَّوْبِ﴾
خداوند سبحان غفار است؛ یعنی بسیار پوشاننده ی گناهان بندگان مؤمنش است، از تجاوزهای ایشان در می گذرد وطغیان آنها را عفو می نماید وبا مغفرت خودش ایشان را از عذاب محفوظ می کند وشیرینی عفو بدیشان می چشاند.
در حدیث آمده است که خداوند – عز وجل – می گوید:
(یا ابن آدم إنّک لو أتیتنی بقراب الأرض خطایا ثم لقیتنی لا تشرک بی شیئاً لأتیتک بقرابها مغفره) یعنی: “ای فرزند آدم! اگر به پُری زمین گناه کرده باشی و سپس در حالی نزد من بیایی که با من چیزی را شریک نمی کنی، به پُری زمین با آمرزش و مغفرت به سوی تو می آیم”.
خداوند غفار بندگانی را که در گناهان دچار زیاده روی شده اند به وسعت آمرزش ومغفرتش بشارت داده است وآنان را از مأیوس گشتن از رحمت خداوندی- هر چند که میزان گناهانشان بسیار باشد وهر چند مرتکب گناهان کبیره وفواحش شده باشند- منع کرده است و آنان را مژده داده که تمامی چه پوشیده ها وچه آشکارها، چه گناهان بزرگ و یا کوچک همه را می بخشد.
کسانی که مایل به مغفرت وبخشش خداوند بوده وآنانی که آرزومند بازگشت به سوی پروردگارشان می باشد وتسلیم فرمانش می گردند وخواهان نابودی گناهانشان و پاک شدن نجاست هایشان هستند باید که توبه نصوحانه کرده وبا تصمیم گیری وعزمی قوی دیگر هیچ گاه بسوی گناه نروند.
مغفرت خداوند وسیع است وتمامی گناهان را می پوشاند وهمه خطاها را در بر میگیرد به شرط اینکه شخص به دره ی شرک سقوط نکرده باشد. خداوند میفرماید:
{نساء/۴۸}، ﴿ إِنَّ اللَّهَ لَا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِکَ لِمَنْ یَشَاءُ وَمَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرَى إِثْمًا عَظِیمًا ﴾.

غنی
الف. تعاریف لغوی
ابن فارس: (غین، نون، یاء) دارای دو اصل است:
۱. کفایت کردن، بس شدن
گفته می شود: غَنِیَ یَغْنَى غِنًى الْغَنَاءُ: بس شدن
غَنِیَ الْقَوْمُ فِی دَارِهِمْ: قوم در دیارشان اقامت گزیدند (گویا توسط آن بی نیاز شدند).
تغنى الرجل: بی نیاز شد، خداوند اورا بی نیاز کرد.
وَالْغَانِیَهُ: زنى که در برابر شوهرش از زینت و آرایش بى نیاز است یا بخاطر زیبائیش مستغنى از زیور و زینت است.
غَنَى فى مَکَانِ کَذَا: وقتى است که کسى ماندنش در جایى طولانى شود و از غیر آن مکان بى نیاز باشد در آیه: (کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فِیهَا- ۹۲/ ۱/ اعراف)
۲. صوت
غنّى، اغنیه و غنا: آواز خواند، گفته شده- تغنّى به معنى استغنى- است و حدیث پیامبر علیه السّلام که فرمود: «من لم یتغنّ- بالقرآن».
الغَناء( با فتح غین) بمعنی نفع است. الغِناءُ(با کسر غین) از سماع وصوت می آید.
جمعبندی:
با توجه به لغات ذکر شده (غنی) دارای دو اصل بی نیازی و صوت می باشد که این دو اصل ارتباط تنگاتنگی با همدیگر دارند، به این معنا که کسی که دارای صوت باشد برای ابراز آنچه در درون خود دارد از همه مردم بی نیاز است وبوسیله این صوت می تواند نیازهای خود را برطرف سازد، بر عکس افرادی که صوتی ندارند (لال) برای ابراز نیازهای خود به دیگران دچار مشکلات وسختی هایی می شوند.
ب. توضیحات مختصری پیرامون اسم الله “الغنیُّ”
خداوند متعال می فرماید: ﴿ یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ﴾(فاطر:۱۵) یعنی: “ای مردم! شما نیازمند خدایید و خدا، بی نیاز و ستوده است”.
پس خداوند متعال، غنی و بی نیاز است. بدون تردید خداوند، از هر جهت، بطور کامل بی نیاز است؛ چون خودش و صفاتش، کامل می باشد و به هیچ وجه، کمبودی، در او راه ندارد. از اینرو امکان ندارد که غنی و بی نیاز نباشد؛ چراکه بی نیازی، از لوازم ذات اوست. همانطور که او، احسان کننده و بخشنده و مهربان و بزرگوار است. تمام مخلوقات در هیچ حالی از او بی نیاز نیستند. زیرا مخلوقات در پیدایش و ماندگاری و در تمام نیازهای خود، نیازمند او هستند و بخشش او، پیاپی و در تمام لحظات به سوی آفریده ها سرازیر است و مخلوقات، شب و روز از کرم و لطف او برخوردارند. از کمال بی نیازی و توانگری و بزرگواریش، این است که به بندگانش فرمان می دهد تا او را بخوانند و صدا بزنند و به آنها وعده می دهد که دعایشان را خواهد پذیرفت و آنها را با برآورده نمودن خواسته هایشان کمک خواهد کرد و از فضل خویش به آنها آنچه از او خواسته یا نخواسته اند، می بخشد. از کمال توانگری و بی نیازیش، این است که اگر همه مردم اعم از گذشتگان و آیندگان در یک میدان گرد هم آیند و از او بخواهند و او تمام خواسته ها و آرزوهایشان را برآورده سازد، به اندازه یک ذره از پادشاهی او کم نمی گردد. همچنین از کمال توانگریش، این است که نعمتهای فراوان و جاودانه به اهل بهشت می دهد؛ نعمتهایی که هیچ چشمی مانند آن را ندیده و هیچ گوشی نشنیده و به ذهن هیچ انسانی خطور نکرده است. از کمال بی نیازی خدا، این است که او، همسر و فرزندی ندارد و برای خود شریکی در فرمانروایی نگرفته است. پس او، بی نیازی است که دارای صفات کامل می باشد و نیازهای تمام آفریده ها و مخلوقات خود را برآورده می نماید.
خلاصه اینکه خداوند، بی نیازی است که از هر جهت و بطور کامل و مطلق غنی می باشد و نیازهای عموم مخلوقات خود را بر آورده می نماید و نیازهای بندگان خاص خود را بدین ترتیب برآورده می سازد که بخشی از معارف الهی و حقایق ایمانی را در قلوبشان جای می دهد و بدین سان آنان را غنی می گرداند.

فتاح
الف. تعاریف لغوی “الفَتَّاح”
“الفتاح” صیغه مبالغه بر وزن فعال، از اسم فاعل: فاتح، فتاح، وفعل آن: فتح، یفتح، فتحاً، که بمعنای:
** در لغت عرب وقتی دو حرف (ف، ت) کناره هم بیایند دال برشکافتن و باز شدن می دهد که حرف سوم نوع شکاف را مشخص می نماید. مانند: فتح ، فتر ، فتق ، فتک ، فتی و . . . .
واژه (فَتَحَ) از دیدگاه لغویین:
ابن فارس: دال بر خلاف بستن می دهد.
خلیل بن احمد فراهیدی: نقیض بستن است.
ابن درید: ضد بستن است.
راغب اصفهانی: گشودن و برطرف کردن اشکال و ابهام از چیزى است.
مثال:
الْفَتْحُ وَالْفِتَاحَهُ: حکم وداوری ( زیرا گره و مشکلات بین آنها را باز می کنند)، وخداوند متعال “فَاتِح” است؛ یعنی حاکم است.
فاتحَهُ کُلِّ شَى ءٍ: آغاز هر چیزى است که ما بعد آن با آن آغاز، باز و گشوده می شود و از این معنى است عبارت- فاتحَهُ الکتاب [سوره حمد]، که اینطور نامیده شده است.
افْتَتَحَ فُلانٌ کذا: وقتى است که کسى به چیزى آغاز کند.
مِفْتحُ و مِفْتَاحُ: کلید و آنچه که با آن چیزى گشوده می شود، جمعش: مَفَاتِیْحُ و مَفَاتِح.
وَالْفَتْحُ. نصرت و پیروزى (زیرا درِ بسته را باز می کند)
ب. معانی (فتح) ومشتقات آن در قرآن
۱. ضد بستن
خداوند می فرماید: ﴿حَتَّى إِذا جاؤوها وَفتحت أَبْوَابهَا﴾{زمر/۷۱}
۲. حکم وداوری
خداوند می فرماید: ﴿ رَبنَا افْتَحْ بَیْننَا وَبَین قَومنَا بِالْحَقِّ﴾{اعراف/۸۹}
۳. ارسال کردن
خداوند می فرماید: ﴿ إِذا فتحت یَأْجُوج وَمَأْجُوج ﴾{انبیاء/ ۹۶}
۴. پیروزی
خداوند می فرماید: ﴿ فَإِن کَانَ لکم فتح من الله ﴾{نساء/۱۴۱} ، ﴿ وَفتح قریب ﴾{صف/۱۳}
**جمع بندی استعمالات قرآنی (فتح):
باتوجه به معانی ذکر شده برای “فتح” ومشتقات آن در قران، دانسته می شود که همه آنها دال بر گشایش وباز کردن میدهند. مثلا؛ در حکم و داوری باز کردن وشکاف خوردن وجود دارد به اینصورت که با قضاوت وداوری گره و مشکلات موجود بین طرفین باز وگشوده می شود.
و معنای ارسال کردن طبق آیه ذکر شده به اینصورت است که ابواب فتنه و فساد توسّط آنان(یَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ) گشوده و باز می شود،
و…
توضیحات مختصری پیرامون اسم الله “الفَتَّاح”
خداوند متعال می فرماید: ﴿ قُلْ یَجْمَعُ بَیْنَنَا رَبُّنَا ثُمَّ یَفْتَحُ بَیْنَنَا بِالْحَقِّ وَهُوَ الْفَتَّاحُ الْعَلِیمُ﴾{سبأ:۲۶} یعنی: “بگو: پروردگارمان، ما را گرد می آورد و سپس در میان ما به حق داوری می کند؛ تنها او داور آگاه است”.
“فتاح” کسی است که باب توفیق را برای قلب ها می گشاید وآنان را در مواقع ها را از قلب های اولیایش بر میدارد ودرهای ملکوت آسمانها وزمین را بر ایشان می گشاید تا جمال کبریایی اش را رؤیت کنند.
خداوند درهای رزق وروزی اش را در آسمان می گشاید تا باران شروع به بارش کند ونواحی مختلف زمین به سبب آن زنده گردد. خداوند میفرماید: ﴿ فَفَتَحْنَا أَبْوَابَ السَّمَاءِ بِمَاءٍ مُنْهَمِرٍ ﴾{قمر/۱۱}
داوری خداوند، بر دو نوع است:
۱- داوری و قضاوت او با فرمان دینی و حکم جزایی اش.
۲- داوری او با حکم تقدیری اش.
داوری خداوند، با حکم و فرمان دینی اش، همان شریعت و قانون اوست که بر زبان پیامبرانش همه نیازهای مکلفین را بیان نموده و آنها، بوسیله آن، در راه راست حرکت می کنند. اما داوری اش از طریق سزا دادن، این است که میان پیامبران و مخالفانشان و میان دوستان و دشمنانشان داوری می نماید و پیامبران و پیروانشان را مورد بزرگداشت قرار می دهد و نجات می دهد و دشمنانشان را خوار می گرداند و مجازات می کند. همچنین روز قیامت در میان خلایق داوری می نماید؛ آنگاه که به هر کس، بطور کامل پاداش کارش را می دهد.
اما داوری تقدیری اش، خیر و شر و سود و زیانی است که برای بندگانش مقرر داشته است.
خداوند متعال، می فرماید: ﴿مَا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَهٍ فَلَا مُمْسِکَ لَهَا وَمَا یُمْسِکْ فَلَا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ﴾{فاطر:۲} یعنی: “خداوند، هر رحمتی را برای مردم بگشاید، کسی نمی تواند از آن جلوگیری نماید و خداوند، هر چیزی را که باز دارد و از آن جلوگیری کند، کسی جز او نمی تواند آن را رها و روان سازد و او، توانا و کار بجا است”.
پس خداوند – عز وجل – ، داور و قاضی داناست که خزانه های جود و کرم خویش را برای بندگانش می گشاید و عکس این را به سوی دشمنانش سرازیر می نماید و این، بر حسب فضل و عدل اوست.

قادر، قدیر، مقتدر
الف. تعاریف لغوی
“القادر” اسم فاعل، از فعل قَدْر، یقدِر، ویقدُر، و فعل قَدَر، ویقدِر، قدْراً، وقدّراً
“القدیر” صیغه مبالغه از قادر است.
ابن فارس: دال بر رسیدن یا اندازه گیری
چیزی قَدْرُهُ کَذَا: اندازه آن
الْقَدْرُ: اصل صحیحى است که دلالت بر نهایت و حد کمال چیزى دارد که همان کمیت کامل چیزى است و نیز- قَدَرْ- قضا و حکم خداى تعالى است و در باره پدیده هاى جهان بخاطر کمال و نهایتى است که براى آن پدیده ها اراده کرده است.
قَدِیْر: فاعلى است براى انجام آنچه که مى خواهد به اندازه اقتضاى حکمت انجام دهد که انجام آن فعل یا اعمال آن قدرت نه افزون شونده بر قدرت اوست و نه کم کننده از قدرت او لذا صحیح نیست که واژه قدیر، غیر از خداى دیگرى با آن توصیف شود.
القَدْرُ والتَّقْدِیرُ: بیان کردن کمیت چیزى است مثل: قَدَرْتُهُ وقَدَّرْتُهُ: وزن آن را معین کردم. (که در هر دو صورت صحیح است)، وقَدَّرَهُ: با تشدید حرف (د) قدرت بخشیدن است مى گویند: قَدَّرَنِی الله على کذا وقوّانی علیه: خداوند بر آن کار توانم داد و نیرویم بخشید.
قَدَرْتُ علیه الشیء : او را در آن چیز در تنگنا و مضیقه قرار دادم، گویى اندازه اى براى او بوده بر خلاف مفهومى که از عبارت- بغیر حساب- وصف شده است . ﴿وَمَنْ قُدِرَ عَلَیْهِ رِزْقُهُ﴾{طلاق/۷} یعنى روزیش بر او سخت شده.
القدره (توانایى و نیرو): هر گاه انسانى با این واژه وصف شود در آن صورت- قدره- اسمى است براى شکلى و هیئتى از او که مى تواند چیزى از کارى را انجام دهد. و هر گاه خداى تعالى با واژه- قدره- وصف شود در آن صورت نفى عجز از او شده است و محال است که معنا غیر از خداى، دیگرى با واژه قدرت مطلقه وصف شود هر چند که لفظاً بر او اطلاق گردد بلکه حق این است که گفته شود:
قادر على کذا- وقتى که گفته می شود- هو قادر- بر روش مقید نمودن اوست و از این روى هیچ احدى غیر از خداى با واژه قدره از وجهى توصیف نمی شود مگر اینکه از جهت دیگر با عجز وصف شود و خداى تعالى کسى است که از هر جهت عجز و ناتوانى از او منتفى است.
ب.معانی “القادر”
۱. اندازه گیری
خداوند میفرماید:﴿ وَکَانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً ﴾{احزاب/۳۸}
۲. قدرت ونیرو
خداوند میفرماید: ﴿ وَإِنَّا عَلَى أَنْ نُرِیَکَ مَا نَعِدُهُمْ لَقَادِرُونَ﴾{مؤمنون/۹۵}
ارتباط دو معنا با همدیگر:
خداوند صاحب قدرت مطلق است وبا قدرت خود هرچیزی را قبل از خلقتش به اندازه اى معین و معلوم اندازه گیری میکند، وفقط خداوند توانایی انجام اینکار را دارد.
ج.توضیحات مختصری پیرامون اسم الله “القادر/القدیر”
“القادر” اسمی از اسماءالله است که هم در حدیث رسول الله(صلی الله علیه وسلم) وهم در قرآن کریم در جاهای بسیاری از آن یاد شده است؛ از جمله میفرماید: ﴿ قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَى أَنْ یَبْعَثَ عَلَیْکُمْ عَذَابًا مِنْ فَوْقِکُمْ﴾{انعام/۶۵}.
«قادر» صاحب قدرتی است که کسی نمی تواند او را درمانده کند واو بر هر آنچه بخواهد انجام دهد، تواناست ونیاز به یاری و معونت هیچ کس ندارد ومی تواند در هر چیزی از جهان هستی تصرف کامل نماید. خداوند صاحب نفوذ مطلقی است که هیچ ستیزه جویی نمی تواند در برابر آن پایداری کند وهیچ مطیع ومخالفی از زیر قدرت او خارج نیست.
(تقدیر) خداى بر دو وجه است:
اول- با حکم به اینکه آنطور باشد و آنطور نباشد خواه بر روش ایجاب و خواه بر روش امکان و ممکن بودن، بر این اساس گفت: قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْ ءٍ قَدْراً (۳/ طلاق).
دوم- تقدیر به معنى بخشیدن قدرت بر او، در آیه: فَقَدَرْنا فَنِعْمَ الْقادِرُونَ (۳۳/ مرسلات).
ولى- (تقدیر) از انسان دو وجه دارد:
اول- تفکر و اندیشیدن در کار بر حسب نظر عقلى و بناى کار بر آن نظر و اندیشه که اینگونه تقدیر پسندیده است.
دوم- آنکه تفکر و اندیشه بر حسب آرزو و شهوت و میل باشد که مذموم و ناپسند است، مثل آیه: فَکَّرَ وَ قَدَّرَ فَقُتِلَ کَیْفَ قَدَّرَ (۱۸/ مدثر) ، او اندیشید و حساب کرد، مرگ بر او باد که چگونه بد اندیشید.

قدوس
الف. تعاریف لغوی:
ابن فارس: ( ق د س ) اصل صحیح اسلامى است و دلالت بر پاکى دارد
القُدسُ: منزه دانستن خداوند
التَّقْدِیس: تطهیر و پاک کردن؛ گفته می شود: لَا قدَّسه الله،یعنی خداوند او را پاک نگرداند.
بَیْتُ المُقَدَّس: جائى است که از نجاست معنوى یعنى شرک پاک است.
قادسیه: مکانى است میان کوفه و عذیب؛ گفته میشود: علت نامگذاری قادسیه به این نام اینست که حضرت ابراهیم برای آن دعای پاکی واینکه جایگاه حاجیان باشد کرد.
به بهشت لقب حَظِیرَه القُدْس داده شده؛ زیرا مکانی است برای پاک شدن از آفات دنیا.
به جبرئیل رُوْح القْدوس گفته می شود؛ زیرا در ابلاغ وحی به تمامی پیامبران (علیهما السلام) از هر عیبی پاک است.
أرض مقدس: یعنى سرزمین پاک.
در صفت خداى تعالى هم در قرآن (الْقُدُّوسُ) آمده است یعنى کسى که منزه از اضداد و شبیه است. در آیه: وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ (۳۰/ بقره) یعنى اشیاء و پدیده ها را به فرمانت تطهیر و پاک مى کنیم و نیز گفته شده یعنى ترا تقدیس مى کنیم و با قدس و پاکى توصیفت مى نمائیم.
ب. فرق بین تسبیح وتقدیس
در معجم مقاییس اللغه آمده است: «ماده تسبیح از ریشه و دارای دو معنی اصلی است. نخستین معنی بر جنسی از عبادت دلالت دارد. کلمات «سبحان»، «سبوح» و «سُبُحات»، از همین اصل گرفته شده است. دومین معنی، دلالت بر حرکت سریع در هوا یا روی آب دارد و لذا «سبح» و «سباحه» به معنای شناور روی آب است.
راغب اصفهانی: «سرعت و شتاب آدمی در عبادت و پرستش خدا را «تسبیح» گویند اعم از آن که تسبیح او با ذکر و لفظ باشد یا به طور عملی صورت پذیرد، حتی سرعت آدمی در اتخاذ نیات و تصمیم‏های خیر و فی سبیل اللّه‏ را نیز نوعی تسبیح نامند».
تقدیس: ازریشه (قدس) ودال بر پاک دانستن می دهد به این معنا که جهت امتثال از اوامر خداوند ما نفسمان از گناهان وپلیدی ها پاک بگردانیم، و واژه قدوس برای خداوند به این معنا که خداوند بندگان را از پلیدی ها پاک میکند، و تقدیس مختص به خداوند نیست بلکه برای بندگان نیز استعمال می شود، مثلا گفته می شود: فلان رجل مقدس؛ یعنی از گناهان پاک است وهمچنین برای اشیاء نیز استعمال می شود، گفته می شود: کالبیت المقدس: از نجاست معنوی پاک است.
جمعبندی:
“تسبیح” تنزیه حق از نقایص ممکنات و “تقدیس” تطهیر و تنزیه حق از هر آنچه شایسته حق نیست، از نقایص و کمالات موجودات چه مجرد چه غیرمجرد دانسته اند.
به عبارت دیگر تقدیس به معنای منزه شمردن حق است از هر آنچه به عقل و حس و خیال در آید. به این ترتیب تقدیس شدیدتر از تسبیح است.
ج. توضیحات مختصری پیرامون اسم الله “القُدُّوس”
“القدوس” اسمی از اسماء الله الحسنی است که در حدیث پیامبر(صلی الله علیه وسلم) از آن نام برده است.
قدوس کسی است که بخاطر متصف بودن به تمامی صفات کمال از هر نقص وآفتی پاک است و او از هر وصفی که او را در دایره ی حس یا خیال بگنجاند یا این که او را در وهم کشاند، پاک ومنزه است. هیچ چیزی از موجودات نیست مگر اینکه پاک وکامل است؛ زیرا که اسم قدوس بر تمامی ذرات تجلی یافته است. هر آنچه را خداوند آفریده است، یا اسم قدوس بر آن ظاهر گشته شده است اگر پلیدی یا آلودگی در ذره ای از موجودات داخل می گشت، نقصی در صفات خداوند داخل میشد در حال که او از نقص منزه است وبا آن نقص الوهیت خداوندی ازبین میرفت در حالی که محال است؛ زیرا الوهیت خداوند شامل همه موجودات گشته والوهیت مرتبه ی جامع وشامل وجاری در تمام موجودات است.

قریب
“القریب” صیغه مبالغه بر وزن فعیل بمعنی مفعول وبمعنای:
الف. تعاریف لغوی
*در لغت عرب وقتی دو حرف (ق، ر) کناره هم بیایند دال بر جمع شدن، نزدیک شدن ، پیوستن میدهد که حرف سوم نوع باز شدن را مشخص می نماید. مانند : قرب ، قرن ، قرأ، قرد ، قرح و . . . .
واژه (ق رب):
ابن فارس: (ق ر ب) دال بر خلاف دوری می دهد.
یُقَالُ قَرُبَ یَقْرُبُ قُرْبًا: قربت منه اقرب قرّبته أقرّبه قربا و قربانا: [نزدیکش شدم و نزدیک میشوم و او را به خود نزدیک کردم او را نزدیک مى کنم.
تَقَرُّبْ: خواستن و برابر نمودن با چیزى است که نصیب و بهره اى را اقتضاء کند.
الْقِرَابُ: نزدیکی چیزی
وَقَرِیب الرجل: نزدیکان او از نسب پدر ومادر؛ جمع آن قرَابَه وقرباء وأقرباء.
قُرْبَان- در مفرد و جمع هر دو بکار میرود.
قُرْبان: چیزى است که باعث تقرب خدا میشود و در سخن معمولى- قربان- اسمى است براى ذبیحه یا نسیکه روز عید قربان، جمعش- قرابین- است.
قربان الملک: کسانیکه با چاکرى و خدمتگزاریش مى خواهند خود را به ملک نزدیک کنند مثل ندیمان و وزرا و دیگران.
ب. معانی “القریب” ومشتقات آن در قرآن
۱- نزدیکی مکانی
﴿وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَهَ ﴾ (۳۵/ بقره)، ﴿وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْیَتِیمِ﴾ (۱۵۲/ انعام)، ﴿وَ لا تَقْرَبُوهُنَّ﴾ (۲۲۲/ بقره).
در آیه اخیر کنایه از همبسترى و نزدیکى با همسران است.
۲- نزدیکى زمانى.
﴿اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسابُهُمْ﴾ (۱/ انبیاء)، ﴿وَ إِنْ أَدْرِی أَ قَرِیبٌ أَمْ بَعِیدٌ ما تُوعَدُونَ ﴾ (۱۰۹/ انبیاء)
۳- نسبت داشتن و خویشاوندى.
﴿وَ إِذا حَضَرَ الْقِسْمَهَ أُولُوا الْقُرْبى﴾ (۸/ نساء) (۱)، ﴿الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ﴾ (۷/ نساء). ﴿وَ لَوْ کانَ ذا قُرْبى﴾ (۱۰۶/ مائده). ﴿وَ لِذِی الْقُرْبى﴾ (۴۱/ انفال).
۴- بهره مندى.
﴿مَلائِکَهُ الْمُقَرَّبُونَ﴾ (۱۷۲/ نساء).
و یا در باره عیسى علیه السّلام گفت: ﴿وَجِیهاً فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ﴾ (۴۵/ آل عمران).
﴿قالَ نَعَمْ وَ إِنَّکُمْ لَمِنَ الْمُقَرَّبِینَ﴾ (۱۱۴/ اعراف). ﴿قُرُباتٍ عِنْدَ اللَّهِ أَلا إِنَّها قُرْبَهٌ لَهُمْ﴾ (۹۹/ توبه).
۵- پاس و حرمت داشتن از سوى خدا.
﴿إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ﴾ (۵۶/ اعراف).
﴿فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ ﴾ (۱۸۶/ بقره).
۶- معنى قدرت وتوانایی.
﴿وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ﴾ (۱۶/ ق). ﴿وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ ﴾ (۸۵/ واقعه).
ج. توضیحات مختصری پیرامون اسم الله “القریب”
خداوند متعال می فرماید: ﴿ هُوَ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیهَا فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ إِنَّ رَبِّی قَرِیبٌ مُجِیبٌ ﴾ (هود:۶۱) یعنی: “اوست که شما را از زمین آفریده و آبادانی آن را به شما واگذار نموده است؛ پس از او طلب آمرزش نمایید و به سوی او برگردید؛ بیگمان خداوند، نزدیک و پذیرنده (دعا) است”.
قرب خداوند بر دو نوع است:
۱ـ قرب و نزدیکی عام؛ و آن، این است که علم و آگاهی او، همه چیز را احاطه نموده و در برگرفته و آگاهی و علم او به انسان از رگ گردن، نزدیکتر است.
۲ـ قرب و نزدیکی خاص او؛ بدین معنا که محبت و یاری و کمک او، به دعاکنندگان و عبادت گزاران نزدیک است و اجابت، پذیرش و پاداش او، به بندگان دعاکننده و عبادت گزار نزدیک می باشد.
خداوند متعال، می فرماید: ﴿ وَ اِذا سَأَلَکَ عِبادِی عَنِّی فَاِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ اِذا دَعانِ…﴾ (بقره:۱۸۶) یعنی: “و هنگامی که بندگانم از تو درباره من بپرسند، (بگو:) من، نزدیکم و دعای دعاکننده را هنگامی که مرا بخواند، پاسخ می گویم”.
پس از درک معانی قرب و نزدیکی عام و خاص، بین اینکه خداوند، بر بالای عرش است و بین اینکه نزدیک است، تضادی وجود ندارد؛ پس پاک است خداوند که در نزدیک بودنش، بالا و برتر است و با وجود بالا بودنش ، نزدیک است.

0 0 امتیازها
محبوبیت مقاله
مشترک شوید
مرا مطلع کن از

0 دیدگاه‌
جدیدترین
قدیمترین بیشترین امتیاز