موارد بیشتر

Generic selectors
جستجوی دقیق
جستجو در عنوان
جستجو در متن
Post Type Selectors
آوای دل
آیات اسماءالله
احکام
احکام اجتماعی
احکام اقتصادی
احکام عبادی
اخلاق
اخلاق پسندیده
اخلاق ناپسند
اسماءالله
اشعار
اعجاز
اعجاز علمی
ایستگاه تدبر
بهشت و دوزخ
تدبر سوره‌ها و اجزا
تدبر موضوعی
تعاریف اسماءالله
توحید
خاطرات
دعاها
دلنوشته‌ها
رسول و نبی
زندگی پیامبران
سوالات اسماءالله
سیر در قرآن
صوتی
قیامت
کتاب و قرآن
کتابخانه
گوناگون
متنی
مرگ و برزخ
معاد
مقالات توحید
مقالات قرآنی
مقالات معاد
مقالات نبوت
موضوع تدبر
نبوت
وحی
ویژگی رسول الله
ویژه برنامه بهار
ویژه برنامه حج
ویژه برنامه رمضان
ویژه برنامه‌ها

مجموعه خاطرات


خاطرات شیرین از اسم الرفیق
دیشب یکی از شبهای بارانی زندگی من بود. گرفتاریها و مشکلات این چند وقته که دیگه به اوج خودش رسیده بود و همه توان و انرژیمو گرفته بود. من بودم و کوله باری از دردهایی که نه میتونستم حلش کنم و نه میتونستم به کسی بگم. دلم پر گریه بود، پر دردهای سنگین…
نصف شب بود و بالشت من مثل شبهای قبل خیس از گریه هایی که شبها به چشم های من هجوم می آوردن.
دلم آرامش میخواست… دلم یکی رو میخواست که آرومم کنه… یکی که مشکلاتمو بهش بگم و با دل و جان حرف هام رو گوش بده.
یه لحظه دلم پرکشید واسه آغوش خدا.
دلم یه نماز خاشعانه می خواست. شیطان مدام تحریکم می کرد که هوا سرده و آب خونه یخ. مدام تو گوشم می گفت این همه با خدا حرف زدی چی شد؟ هرروز بدتر از روز قبل میشه.
از ته دلم استغفرالله گفتم و بلند شدم رفتم سمت خدا. دو رکعت نماز سراسر نیاز خوندم، به نیت آرامش، به نیت رفع غم و اندوه.
بعد از نماز به خدا گفتم بیا پیشم میخوام دوستانه باهات حرف بزنم امشب، امشب فقط منم و تو، حرفهام رو تا تهش گوش کن بعد هرچی خواستی بگو!
همه ی مشکلاتمو گذاشتم وسط و به خدا گفتم اینا مشکلات منه، واسه حل شدنش اینکارو کردم و اونکارو کردم، همه سعی مو کردم اما بی فایده ست. دیگه کم آوردم، دیگه طاقتشو ندارم، امشب میخوام تک تک اینارو بذارم بعهده خودت!
شنیدم و دیدم که القادر الباسط و القابض تویی؛ می دونم الشافی والعظیم و البصیر تویی، و خوب می دونم که الحسیب الوکیل و ذوالجلال والاکرام فقط تویی؛ و امشب اعتراف می کنم بهترین رفیق من فقط و فقط تویی. مشکلاتم رو خودت حل کن که می دونم بدون اراده ی تو حتی برگی از درخت نمی افته.
کاری کن حال دلم خوب بشه. من ازت آرامش میخوام، آرومم کن خدای الرحیم و الرحمان. توی سجده بلند بلند گریه می کردم و با خدا حرف میزدم و استغفار می کردم. اونقدر گریه کردم تا همونجا از خستگی خوابم برد. با صدای اذون صبح از خواب بیدار شدم. احساس آرامش خاصی داشتم، انگار یه کوه از روی شونه هام برداشته بودن، احساس سبکبالی می کردم، انگار میخواستم از خوشی زیاد پرواز کنم!
نماز صبحم رو درکمال آرامش خوندم.
به خدا گفتم به اقتدای نامهای مقدس تو، زندگیمو دوباره شروع می کنم این بار متفاوت تر از روزهای قبل، با دلی سرشار از امید به رحمت تو.
می دونم که مثل همیشه هوامو داری؛ قدری دل نا صبور منو شکیبایی بیشتری بهش عطاء کن.
مشکلات من هنوز حل نشده اما همش رو سپردم به خودش که بهترین وکیل برای بنده هاش هست.
امروز احساس می کنم خدا عاشقانه تر از همیشه نگاهم می کنه. آرامش عجیبی دارم و از ثانیه ثانیه ی خوب زندگیم لذت می برم و خدا رو بابت آرامشم شکر می کنم.
رفیق لحظه های خوشی و ناخوشی من فقط خداست. تا خدا هست به خلقم چه نیاز.
یادمون باشه خدا همیشه عاشقانه نگاهمون می کنه حتی وقتایی که فرسنگها ازش فاصله گرفتیم، اون با لبخند داره. نگاهمون میکنه و منتظره بریم پیشش و بگیم خدای خوبم من بازم اومدم درگاهت.
یادمون باشه مشکلات زندگی یکی از وسیله های نزدیکی بیشتر به خداست، وقتی که عاجزانه و درمانده گدای درگاهش میشیم و با دست پر وعزت نفس از پیشش برمی گردیم. دعا کنیم خدا هیچوقت ما رو به حال خودمون رها نکنه.
من همیشه ازالله بهترین رفیق ها روخواستم که سرراهم بذاره و یه موردش همین شرکت دراین گروه وآشنایی با خواهران ایمانی ام هست.
-یک روزتوکوچه راه میرفتم یکی ازدوستامودیدم وچیزعجیبی ازش دیدم؛ حجاب کاملی نداشت. منم نتونستم تحمل کنم وببینم دوستم با این وضع داره راه میره؛ رفتم احوال پرسیش کردم وگفتم حیف تو نباشه به این خوشگلی ….
یعنی نصیحتش کردم واقعاً قبول کرد وازم تشکرکرد.
یه رفیقی داشتم که از بعضی از رفتارای من خوشش نمی اومد یعنی؛ یه جوری رفتار و حرفهای من تو جمع هم کلاسیهامون باعث خورد و حقیر شدنش می شد. اما من نمی فهمیدم.
یه روز دفترام را قرض گرفت و برد خونه، وقتی ازش گرفتم دیدم آخرین صفحه دفتر یه چیزای نوشته .
خیلی مؤدبانه و با احترام حرفشو زده بود و ازم خواسته بود که رفتارمو عوض کنم.
من از حرفهاش اصلاً ناراحت و دلگیر نشدم فقط از خودم ناراحت و متعجب شدم که اینجوری رفتاری داشتم و خودم نمی دونستم.
از اون موقع سعی کردم رفتارمو عوض کنم . هنوز که هنوزه هم با هم دوست و رفیقیم و هیچ وقت کدورتی بینمون پیش نیومده الحمدالله.
وقتی الله رو دوست واقعی و همیشه همراه خود بدانیم فطرت ما خدایی میشه؛ دوستانی هم با رنگ و بوی خدایی سر راهمان قرار می گیرن.
الله بهترین رفیق و دوستان الله، بهترین رفیقان ما هستن.


خاطره ی زیبا از دعوتگران
در ترکیه که بودم، خواست خدا بود که، با خانمی آشنا شوم که، مدیر یک مرکز تحفیظ بود. او مرا برای شام دعوت کرد وقرارشد، عصر بروم سری به مرکزشان بزنیم. وبرای شاگردانشان کلمه ای بگویم وبعد از دیدار از مرکز که خیلی هم بزرگ نبود بعد ار کمی احوال پرسی وسوال. مرا به کلاس حفظ بردنند تا برای بچه ها صحبت کنم. البته یک مترجم هم داشتن ، و این مرکز روی من خیلی اثر گذاشت. از خودم وشاگردانم شرمم آمد که، آنها که یک کلمه معنی قرآن نمی دانستن دو سال درآن مرکز می مانند، تا حفظ خود را کامل کنند، ومدرسه را دراین دوسال ترک می کنند و فقط به حفظ مشغول می شوند وقرآن را وارنه حفظ می کردند روش عجیبی بود ولی می گفت: تا عمر داریم یادمون نمیره مدیره مدرسه خودش، به این روش حفظ کرده بود. والان تفسیر درس می داد. راستش از روی آنها خجالت کشیدم .آنها درس بزرگی به من دادن و درحالی که وسایل راحتی آن چنانی در اختیار نداشتن. حتی نور کلاسی که در آن حفظ می کردن کم بود.
و امروز که بر گشتم از صبح تا حالا دخترهای کلاسهای خودم، برای اینکه یک روز درهفته به کلاس می آیند، دارن با من چونه می زنند که، فردا باید تعطیل باشد.
آیا ما مسلمان واقعی هستیم؟ کجای کارما اشتباه است؟
اشتباه از کیست؟ از خانوادها یا از دعوتگران ؟
چطور باید این مشکل را حل کرد؟


خاطره‌ای شیرین از اسم الحق
چند ماه قبل، از طرف یک مرکز با من تماس گرفتن و خواستن توی جلسه ای شرکت داشته باشم. در اون جلسه پس از کلی حرف زدن، از من خواستن علیه کسی بدگویی کنم و کاری کنم که طرف از کارش برکنار بشه تا اونا بتونن اون شخصی رو که دلشون می خواست رو جایگزینش کنن. می دونستن با توجه به موقعیتی که دارم حرفام تأیید میشه و کارشون جلو می افته. اما من هیچ دلیلی برای شهادت غلطم و حرفهای بی اساس اونها نمیدیم. بخاطر همین صریحاً اعلام کردم: تا متوجه درستی حرفاتون در مورد اون شخص نشم نمی تونم قبول کنم. اونها بهونه تراشی می کردن و من شاهد بودم که خیلی ماهرانه داشتن حق رو ناحق جلوه می دادن و ازمنم می خواستن شریک کار کثیفشون باشم.
خلاصه همون لحظه گفتم متأسفم من به هیچ عنوان این کار رو قبول نمی کنم. تهدیدم کردن و گفتن: اگه پای آینده کاریت درمیون باشه هم قبول نمی کنی؟
یعنی حاضر میشی بخاطر یه غریبه از موقعیتت بگذری؟!
شرایط سختی بود. از یک طرف، پایمال کردن حق یه بنده خدا درمیون بود و از طرف دیگه پای آینده خودم که قطعاً خیلی هم برام مهّم بود.
شیطان هر لحظه وسوسه ام می کرد و منو از آینده می ترسوند. اما به یاری خدا تونستم بر هوای نفسم غلبه کنم و روزی که قرار بود من توی یه جلسه علیه اون بنده خدا به ناحق بدگویی کنم، حقیقت رو گفتم و اجازه ندادم حقش پایمال بشه.
اون لحظه برق خوشحالی رو توی چشمان اون بنده خدا می دیدم و این برام لذت بخش ترین لحظه دنیا بود.
بعد از اون ماجرا هنوز هم بابت آینده کاریم تهدید میشم اما واقعاً احساس آرامش می کنم.
خوشحالم از اینکه خدا کمکم کرد تا تونستم حق رو به حق دار برسونم و امروز با آرامش وجدان و با خیال آسوده نماز بخونم و بگم ” الحمدلله رب العالمین”
مطمئنم خدا آینده رو هم برام خوب رقم میزنه. من به قدرت عظیمش و حقانیتش ایمان دارم.


خاطره‌ای از اسم الحفیظ
خداوند محافظ بندگانش است.
چند سال پیش، با چند خانواده، برای تفریح رفتیم جنگل های نزدیک مرز .
جنگل، بسیار سرسبز وپراز درخت تو درتو بود؛ به دنبال قارچ بودیم، هر کسی جایی می رفت. همه مردم، بومی آنجا بودن، به جز من که هیچ شناختی ازمنطقه ، نداشتم، دریک چشم به هم زدن دیدم، تنهای، تنها، در اون، جنگل پرازدرخت، هستم .هر چه داد زدم کسی نبود. از این کوه به آن کوه می رفتم. کم کم هوا داشت، تاریک می شد؛ وباران شروع کرد،به باریدن. ترس ، سرتا پایم را فرا گرفت، از فرط خستگی حتی قدرت راه رفتن هم نداشتم ؛ گریه نمی گذاشت، حتی یک لحظه فکرم، کار کند. از حیوانات جنگل، به شدت می ترسیدم .
موبایل که اصلاخط نمی داد؛
چون به ته دره رسیده بودم، کار نمی کرد. هوا کاملاً تاریک شده بود، در اون جنگل، تنها کاری که، بعد از ساعت ها، از این کوه به آن کوه رفتن تونستم، انجام بدم؛ این بود که، بشینم، سرجای خودم، شاید کسی بیاد، پیدام کنه. واقعاً نا امید شده بودم. وبه شدت از افتادن در دام حیوانات وحشی، می ترسیدم؛ اینقدر گریه کرده بودم که، از نفس افتادم. تنها امیدم خدایی بود که، بنده ی خودش رو تنها نمی گذارد؛ با صدای بلند وگریه کنان، خدا را به کمک می طلبیدم، به فکر پسرم یوسف که شیر می خورد افتادم. در یک لحظه، دیدم موبایلی که چندین ساعت خط نمی داد، وشارژش در حال تمام شدن بود زنگ خورد. نمی دانید، درآن لحظه چه احساسی داشتم. افرادی که، بسیج شده بودند؛ برای پیدا کردنم، کاملاً نا امید شده بودند .
گوشی رو برداشتم؛ شوهرم گفت :کجایی، گفتم: نمیدونم؛ بسیار امیدوار کننده، راهنماییم کرد و…
هیچ وقت، چنین لطفی را فراموش نمی کنم .موقعی خدا کمکم کرد که، از تمام عوامل مادی نا امید شده بودم.


خاطره‌ای از سمیع، بصیر و رحیم بودن الله
الله سمیع، بصیر و رحیم است.
من این موضوع را بارها در زندگی شخصی ام درک و لمس کرده ام.
امتحان های آخر سال بود و رفت و آمد مهمان های نوروزی نه می شد عذر آنها را خواست و نه بیخیال درس و امتحان سطح ارشد، شد……..آخرین شب سال بود.
بر لب لبخند و مهمانها خرسند….اما از درون آشوب و در دل غمگین…. و انگشت حسرت به دهان از فرصتی که داشت از دست می رفت……
در رختخواب راز و نیازی به زبان نیاوردم. فقط از ته دل دعا کردم و گفتم خدایا کمکم کن…..و دیگر چیزی بیش از این نگفتم…..
به خواب رفتم و در خواب، خود را در خیابانی دیدم. در حالی که صوتی دلنشین، مرتب این آیه ی قرآن را تکرار می کرد:
“ان مع العسر یسری”
وقتی از خواب بیدار شدم، هوا روشن شده بود و نماز صبحم قضا…….
روحیه ام بیش از پیش بهم ریخت. دوباره احساس سستی و ناامیدی کردم…………..
با همان چهره ی ناامید و درهم داشتم صورتم را می شستم که چشمم به آینه افتاد….. و یک لحظه به یاد خواب دیشب افتادم……
چنان لبخندی بر لبانم نقش بست که انگار نه انگار همان شخص یک ثانیه پیش بودم!
همه ی وجودم پر شد از انرژی و شوق و ایمان و امید و افتخار………………….افتخار برای اینکه خوابم پاسخ خداوند به جمله ی کمکم کن بود…..او صدای مرا شنیده بود………………
من با آن همه ضعف و ناقابلی جوابم را از خود خدا گرفتم. او مرا دید، ناراحتی و کمک خواستنم را شنید و با مهربانی و رحمتش در همان شب پاسخم را داد!‼
آن هم بی هیچ دعای خاصی………………… فقط با همان جمله ی عامیانه کمکم کن……
من چنان روحیه و ایمانی گرفتم که در تمام امتحانات ارشد شاگرد اول شدم. اولین نفری بودم که دفاع کردم و نمره¬ی کامل نیز گرفتم.
هیچ گاه صوت خوش “ان مع العسر یسرا” از ذهنم پاک نمی شود.
الله متعال توفیق شناخت اسماء وصفات خویش را به ما بندگان ضعیف خود ارزانی دارد. الهی آمین.


خاطره‌ای شیرین با اسم المالک
دیروز وقتی از ته دلم به مالک بودن خدا یقین پیدا کردم و با نام مالک خدا رو صدا زدم. با چشم خودم چیزهایی رو دیدم که غیر معمولی هستند. دیروز رفته بودم اداره ای که چندین سال قبل اونجا کار می کردم برای پیگیری این که طرح پژوهشی بگیرم .جلو در اداره داشتم به این فکر می کردم که برم پیش فلان کارشناس و بگم که فلان مدیر سفارش کرده که بهم کاربدن ، تو این فکرا بودم که یهو به خودم اومدم و گفتم خدایا تو مالک همه چیز هستی و اگه خودت بخوای هیچ کس نمیتونه مانع کار من بشه خودت بهم کمک کن . البته کسی که داشتم میرفتم پیشش از همکارای چند سال قبلم بود همین که جلو دفترش رسیدم دیدم کسی پیششه نرفتم وخواستم منتظر بمونم، که در کمال ناباوری از دور صدام کرد و گفت: خانم فلانی، دیدمت کجا میری؟ و خیلی سریع اومد بیرون و با عزت و احترام باهام صحبت کرد و با کلی عذر خواهی راهنماییم کرد به اتاق دیگه که منتظر بمونم تا کارش تموم بشه و باهام صحبت کنه و بعد چند دقیقه صدام زد وبا کلی احترام و متانت درخواستم رو پیگیری کرد. و قرار شد مدارکم رو هفته ی آینده ببرم که ان شاء الله اگه قسمت بشه بهم طرح پژوهشی بدن . من ایمان به مالک بودن خدا رو با چشم خودم دیدم .
سبحان الله .یا مالک الملک یا رب العالمین خودت لذت یقین به اسماء الحسنی خودت رو به بانی این گروه و همه ی اعضای گروه بچشان و بهمون توفیق درک مظاهر رحمت خودت رو عطا کن، و کمک کن همیشه دلهایمان به یاد تو و به عشق تو نورانی و زنده باشه .احبکن فی الله.


ربّ دریا ربّ من است
روز تعطیل بهاری همراه خانواده، برای ساعاتی به کنار دریا رفته بودیم. بعد ازناهاربا بچه ها ی برادرم رفتیم کنار دریا. من که اولین باربود به اون مکان آمده بودم وضعیت اون قسمت از ساحل را نمی فهمیدم. زمین نزدیک آب، بخاطر مد آب دریا خیس خیس بود. یواش یواش با احتیاط به جلو می رفتیم؛ پسربرادرم که تقریباً ۱۲ ساله بود ازما فاصله گرفت . و زودتر به درون آب رسیده بود وتقریباً تا بالای زانوهایش آب بود. من که غرق عظمت ربّم شده بودم از دیدن دریا حسابی لذت می بردم؛ واقعاً چه قدرتی دریا با آن عظمتش که(دو سوم) کل کره زمین دربرگرفته است . پروردگارا! این همه آب از کجا آمدن ؟ نگاه کردن به دریا، آدم را می برد به اعماق آن. هوای آرامی بود، طوری که سطح دریا، مثل زمین صاف بود خیلی عجیبه دوسطح مختلف کنار هم؛ یکی آبی ودیگری خشکی. وجالبتر اینکه درزیر سطح خشکی بازهم آب است. واقعاً که صحنه تفکر برانگیزی بود. تا بخود آمدم دیدم پسر برادرم بسیار از ما دور شده؛ تقریباً تا نصف قدش آب گرفته بود وکم کم خورشید غروب می کرد ترس عجیبی به من حمله کرد هرچی داد می زدم صدا نمی رسید واون برنمی گشت . دریا به آن قشنگی را، همچون یکی از سربازان “ملک الموت “دیدم بلکه مرگ را در یک قدمی جگر گوشه ام دیدم صدام همراه با گریه همراه شده بود .. که یک باره به فکرم رسید با برادرم که خیلی از ما فاصله داشت تماس بگیرم. که خودت بیا که پسرت بر نمی گرده ما نمی دونیم چکار کنیم برادرم دلداریم داد .گفت نترس که در این منطقه فاصله عمق تا اول دریا زیاد است بعد بهش زنگ زد که برگرده. در یک لحظه به خودم آمدم ونگاهی به دریا انداختم به دریا گفتم: ربّ من ربّ تو هم است؛ توبدون اجازه ی ربّت نمی توانی هیچ کاری کنی. وبر گشتم به ربّم گفتم: پروردگار! می دانم که ضرر من را نمی خواهی وهر کاری که اراده ی تو باشد همان خواهد شد. به پروردگار مهربانم گفتم: تو “رب العالمینی” چرا غصه به دل راه بدم. اصلاً باورم نمی شد؛ آرامشی خاص برقلبم حکم فرما شد، که هیچ ترسی از آن دریایی که لحظه ای پیش نزدیک بود قلبم از جا کنده شود نبود، ودقیقاً این جریان در هفته ای رخ داد که بر اسم ربّ تدبر نموده بودم. خدایا! چنین حالتی ودیدنی در کل زندگی من ودیگر خواهران وبرادران مؤمنم حکم فرما کن؛ تا همواره نقش تو را در تمام جریانات تلخ وشیرین زندگی ببینیم ویاد تو این چنین آرامشی به ما هدیه دهد. واقعاً که به وعده ات عمل نمودی وقتی فرمودی :الا بذکر الله تطمئن القلوب.
یا رب افتخار می کنم که حلقه بندگی ترا به گردن آویزم. کمکم کن تا بتوانم آنچه را آرزویش دارم به مرحله ی عمل برسانم.


چند روز پیش، برای مراسم روزه ، جایی دعوتمون کرده بودن . از ماشین که پیاده شدم، باید مقداری از راه رو در یک کوچه خلوت، پیاده می رفتم. وسط کوچه که رسیدم؛ یه ماشین بزرگ خارجی جلوم نگه داشت؛ و رانندش پیاده شد .فکر کردم می خواد آدرس بپرسه، فهمیدم نه، قصد اذیت کردن داره، خیلی ترسیده بودم .
چون چند نفر تویکوچه بودن خیالم راحت تر شد و با عجله رفتم .توی راه همشیاالله یا رحمن یا رحیم با خودمزمزمه می کردم .سرکوچه،نزدیک خونه که رسیدمسرمو برگردوندم دیدم اون ماشین دور زده دوباره داره برمی گرده، از اونجایی کهآدم ترسویی بودم تمام دست و پام داشت می لرزید. چون کیف و وسایل هم دستم بود نمی تونستم بیشتر عجله کنم ، نفهمیدم خودمو چطوری جلوی ساختمون دفتر رسوندم ،ساختمون چند طبقه بود توی یه کوچه بن بست خیلی ترسیده بودم ، اشک داشت از چشمام سرازیر می شد ، دستم رو ازبالا تا پایینروی تموم زنگ های ساختمون کشیدم، که شاید یکی زود تر در رو باز کنه، که اون ماشین دوباره،کنارم ایستاد؛ می خواستم همون جا بشینم و گریه کنم .می گفتم: خدایا یا الله یا الله یا الله.
دستم و مشت کردم که با دست در رو بکوبم. که یه دفعهبه طور غیر منتظره ایدیدم در بازه ،خیلی خوشحال شدم. راننده داشت پیاده می شد که داخل شدم در رو بستم ، قیافمیه طوری شده بود. همه که اونجا بودن فهمیدن حالم خوب نیست. حتی نمی تونستم حرف بزنم،فقط اشاره می کردم ،
داشتن نمازجماعتمی خوندن ، سریع رفتم توی صف، سجده که رفتم، این لطف الله رویادم میومد وفقط گریه می کردم ،خدایااز اینکه با تمام کمبود ها و نقص در بندگیمون،رحمانیتترو از بندهات دریغ نمی کنی ازت ممنونم ، خدایا از اینکه اینقدر حواست بهم بودهو تنهام نگذاشتی ممنونم ، خدایا به خاطر همه الطاف بی کرانت ممنونم.


چندین سال پیش درشهر کرج تدریس میکردم و محل زندگیمان تهران بودبرای سال سوم تدریسم در کرج آقای که مسوول متوسطه بود خیلی اذیتم می کرد. مدرسه قبلیم را که نزدیک مترو و اتوبان بودوراحت می توانستم ترددکنم عوض کرد و گفت که فلان مدرسه در فلان محل از شهر کرج نیاز دارد بایدبه آن مدرسه بروید برای من که از تهران باید می رفتم خیلی دور و پرت بود هر چه اصرار و پافشاری کردم فایده ای نداشت به ناچار ابلاغم را گرفتم و یکی دو بار با شوهرم رفتم و برگشتم و برنامه کاریم را به مدرسه دادم تا دو هفته مانده بود به مهرماه، یک روز تنهایی با ماشین خودم رفتم که برنامه را از مدرسه بگیرم با سختی به مدرسه رفتم و برنامه را گرفتم در راه برگشت خیلی ناراحت بودم مسیر را گم کردم از شدت ناراحتی پشت فرمان فقط گریه می کردم و مرتب با خدا صحبت می کردم که خدایا به حق اسماء الحسنی خودت کمکم کن و مرتب تکرار می کردم.
از شدت ناراحتی از ته دل فریاد زدم خدایا اگر دوستم داری برایم راه گشایشی قرار بده.
با سختی و بعد از زمانی طولانی به خونه رسیدم.
فرداش به اداره رفتم که بگم من به آن مدرسه نمیرم. روی برد نوشته‌ای را زده بودند با عنوان انتقالی استعلاجی. سریع به کار گزینی رفتم که فرم را پر کنم اما مسوول کارگزینی امتناع می کرد که باید پارتی کلفتی داشته باشید فایده ندارد جوابت را نمی دهند. از او اصرار و از من اصرار. بالاخره فرم را پر کردم و تحویل دادم.
بعد از یک هفته جواب انتقالی‌ها آمد به اداره رفتم که نتیجه را ببینم. در کمال ناباوری دیدم که اسمم در میان چند اسمی که با انتقالیشان موافقت شده وجود داشت و منطقه‌ای که افتاده بودم با منزلم ده دقیقه فاصله داشت به یاد دعایم افتادم و سجده شکر بجا آوردم و هر جا میرفتم می پرسیدند پارتی شما کی بوده، چقدر دادی کارت را درست کردند ومن از عظمت و لطف خدایم اشک شوق مى ریختم.


هر وقت خواسته ام کاری انجام دهم خیلی وقتها همان اول موفق نشده ام خیلی مشکلات سر راهم قرا می گرفت بسم الله می گفتم ،استخاره می کردم، چندین بار اقدام می کردم اما همچنان موفق نمی شدم تا اینکه از خستگی گریه می کردم و نزد الله زاری می کردم خدایا این کار خیر است می خواهم انجام دهم سخت هم نیست، چرا موفق نمی شوم و این درد و دل کردن با الله باعث شده بدانم با اینکه کار را بخاطر او می خواهم انجام دهم یک نیت دیگر هم (اگر چه بد نیست) همراهش دارم مثلا: یک روز کسی به چیزی نیاز داشت و کم بضاعت بود، من آن چیز را داشتم خواستم به او بدهم (یعنی می خواستم صدقه بدهم بخاطر خدا اما نیت دیگرم این بود که خودم دیگر به آن نیاز پیدا نکنم) هرچه می گشتم پیداش نمی کردم چند روز گذشت پیداش نکردم تا اینکه الله متوجهم کرد که هنوز نیتم خالص نیست، پس گفتم خدایا هر چه دارم تو داده ای اگر هم نیاز داشته باشم غصه ندارد مطمئنم خودت بی نیازم می کنی.
باور کنید جایی پیدایش کردم که به یقینم افزوده شد که رب العالمین خواسته نیتم را برای او خالص کنم.


دیشب حدود ساعت ۱۱ اهل خونه و مهمونمون خواب بودن. من با پسرم آشغال ها رو بردیم بیرون و خیلی راحت رفتیم تا خیابون چون سطل آشغال اونجا بود. بعد برگشتیم و پسرم خوابش می اومد. همزمان که به پشتش میزدم تا خوابش ببره، ذکرها رو می گفتم و بعد از اونکه خوابش برد، منم رفتم بخوابم.
خیلی خسته بودم. دو بار زنگ در به صدا در اومد. من توان نداشتم از جایم بلند شم و ببینم کیه. چون خیلی وقت ها اشتباهی واحدهای دیگه رو می زنند.
صبح که مهمونمون می خواست بره متوجه شد کفش هاش دزدیده شده و این یعنی اینکه بعد از من که رفتم بیرون، دزد داخل ساختمون شده بود.
درست نیم ساعت بعدازمن. یک دفعه مثل کسی که از قبر بیدا رمیشه و چشماش کاملاً باز میشه و تازه داره متوجه میشه که قیامت اتفاق افتاده؛ (منظورم بیداریه واقعیه)، چشمام باز شده بود که من دیشب چه خطری در کنارم بوده و اصلاً نفهمیدم. من باخیال راحت با پسرم رفتم بیرون و برگشتم اما الان مطمئن بودم که خداوندی که حافظ و مقیت بوده من رو به هر وسیله ای کاملاً سالم از وقتی که رفتم بیرون تا برگشتم در پناه خودش قرار داده بوده و من نفهمیدم اما الان که صبح بوده مطمئن هستم که خداوند با احاطه کاملی که به هر چیزی داره و با لطف و رحمت خودش این فاصله کوتاه تا سر خیابون من رو از خطر حفظ کرده بود. هنوز تو شوکم. خطر در یک قدمی من بوده است. شکرخدا رو به جا می آورم، اما، هنوز ناراحتم برای مهمانمون. نمی دونم تاثیر دعای بسم الله (لایضرمع اسمه) بوده که سرشب خوندم یا چی. ولی باز هم متوجه لطف و رحمت بیکران خداوند شدم. به نظرتون برای همچین خداوندی که من رو از خطر نجات داده و عظمتش در قلبم روشن شده در قبالش چکاری باید انجام بدهم؟ می دانم که هیچ کاری ازدست من برنمیا، ولی آیا نباید عاشق همچین خدایی شد؟سبحان ربک رب العزه عمایصفون وسلام علی المرسلین والحمدلله رب العالمین.
نه تنها تک تک سلول های وجودیم شهادت می دهند بلکه از اعماق درونم با کل وجودم که سبحان الله العظیم.
الان یقین دارم؛ منی که با خودسری تمام ساعت ۱۱ شب رفتم بیرون آنهم درشهری مثل تهران و آشغال ها رو ببرم بیرون همون موقع خطر و دزد در اون حوالی بوده و من ندیدمش، شایدم اونم منو ندیده. ولی الان یقین دارم که خداوند مراحفظ کرده است.


الان فصل بهاره و دامن سبز طبیعت همه جا گسترانیده شده. همه دوست دارن به دامن طبیعت بیرون برن و از زیباییهای طبیعت استفاده کنن. من هم بی نهایت طبیعت را دوست دارم. برام فرقی نمی کنه چه فصلی باشه. چون هر فصلی زیباییهای خاص خودش روداره و آثار رحمت خداوند همیشه و همه جا خودنمایی می کنه، ولی متاسفانه به دلیل اینکه شوهرم کارش در ایران نیست، خیلی برام میسر نیست که بیرون برم.
متاسفانه امسال که پدر و برادرم هم اینجا نیستن، خونه پدر شوهرم برای صحرا رفتن هیچ گاه خبرم نمی کردن. شاید به این خاطر بود که ماشینشون ظرفیت بیشتر از خودشون را نداشت ولی بهرحال من خیلی ناراحت می شدم. یک روز که من رفتم صحرا کلی سبزی آوردم که مادر شوهرم این نمونه سبزیها رو خیلی دوست داشت. یک لحظه شیطون وسوسه ام کرد که تلافی کنم و براش نبرم ولی بلافاصله استغفار کردم یک پاکت پر از سبزی کردم براش بردم وکلی خوشحال شدن و خودم احساس خیلی خوبی داشتم که الله کمکم کرد که این مسأله، در برخوردم تاثیر نگذاشت.


با دوتا بچه ی کوچکم بودم قرار بود از شهر محل سکونت پدر و مادرم به شهر محل سکونت خودمان برگردیم. شوهرم همراهمان نبود وکاری براش پیش اومد که نتونست بیاد دنبالمون . ماهم موقع بر گشتن، رفتیم پایانه ی مسافربری . اونجا یک ماشین آماده بود و ما که خواستیم سواربشیم ، کمی آن طرف تر چشمم افتاد به یک راننده ی دیگر که دوست قدیمی پدرم بود . سوارماشین آماده ی رفتن نشدم و رفتم پیش دوست پدرم و سلام و احوالپرسی کردیم . وقتی فهمیدداریم مسیر مسافرکشی او را با راننده ی دیگری می رویم . گفت: الان نوبت من نیست که مسافرسوار کنم وحرکت کنم. ولی این راننده ای که می خواید سوار ماشینش بشید کمی بد رانندگی می کنه و با سرعت زیاد میره . من هم گفتم که پس من هم زیاد عجله نمی کنم و سوار ماشین شما میشم تا وقتی که نوبتتون برسه . از راننده ی اول عذر خواهی کردیم و گفتیم که تمایل داریم در رکاب آشنایمان باشیم . خلاصه منتظرشدیم تا نوبت این ماشین دوم بشه و بعد از چهل دقیقه تأخیر حرکت کردیم . در وسط راه بودیم که یک ماشین رو از دور دیدیم که چپ کرده و ازارتفاعی افتاده پایین . جلوتر که رفتیم دیدیم همان ماشینی است که ما سوارش شدیم و پیاده شدیم . … سبحان الله …من و راننده ای که
دوست پدرم بودمات و مبهوت از اراده ی الله متعال همدیگر رو نگاه کردیم . البته شکر خدا آن ماشین دیگر فوتی نداشت ولی خیلی مجروح شده بودند .خلاصه از اون روز تا نزدیک دوهفته من هنوز گیج و مبهوت بودم و هرچه خدا را شکر می کردم ، احساس می کردم که هنوز کمه … اگر من با دو بچه ی کوچیکم توی اون ماشین می موندیم و اون لحظه خدای رحمان و رحیم اون دوست پدرم را مأمور نمی کرد که دراون لحظه، اونجا باشه، خدا می دونه که چه مقدر و حادثه ای در راهمان بود … خلاصه
رحمانیت و رحیمیت الله برهمه بیشتر از اکسیژن احاطه داره . ولی ما بیشتر اوقات باید دلیلش رو با چشم سرببینیم، تا بهش ایمان بیاریم . الحمدلله و الشکر لله علی کل حال.


خاطره‌ای از اسم البصیر
یادمه مادربزرگم خدا رحمتش کنه، همیشه بعد ازنمازش ودعاهای طولانیش، یه کارجالب انجام می داد که برای همیشه توذهنم مونده .
پنچ تا انگشت دست راستشو جمع می کرد می بوسید وروی چشمش می گذاشت .
ومی گفت : یابصیر یا بصیر واین کاروهفت بار تکرارمی کرد. وبعد دستاشوبالا می برد وبا گریه می گفت :خدایا، حاجتم رو، ایمان وچشمم….
مادربزرگم بعد ازهرنماز بلا استثناء این کاررو انجام می داد. واین دعا رو همیشه تکرار می کرد… وقتی بچه بودم رابطه ی بین، یابصیر ودعای مادربزرگم، برای چشمش رونمی دونستم. وهمیشه برام سوال بود….
جالب اینجاست که ایشون نزدیک به صدسال عمر داشت. ولی چشمش، ازچشم یک جوون، بدون عینک تیزبین تروسالم تربود ودکترا ازاین موضوع تعجب می کردن اما من می دونستم راز این امر چیه دعا با اخلاص ورسیدن به یقین.


خاطرات الرحمن و الرحیم
دیروز برام اتفاق افتاد دیروز رفتم مادرم بردم دکتر وبعد بردمش خونشون ورفتم خرید اومدم خونه تند تند غذا درست کردم هرروز ساعت۱۲:۳۰از خانه بیرون میرم برای آوردن بجه ها از مدرسه چون ساعت ۱/۱۵زنگ می خوره دیروز هرچه می کردم نتونستم همون ساعت برم وقتی داشتم از خانه بیرون می رفتم نگاهی به ساعت انداختم گفتم وای خیلی دیر شد ساعت یک ده کم شد. وقتی رسیدم تقاطع خیلی شلوغ بود وراهها بسته بود وماشین پلیس وجند آمبولانس ، ایستاده بودن ودیدم ۵ماشین داره در آتیش میسوزد .این اتفاق ساعت ۱که هر روز همان ساعت من انجام وظیفه می کردم. اتفاق افتاده بود من دیروز ساعت یک وبیست رسیدم انجا تا رسیدم مدرسه ۱/۳۰شد در همان ساعت ان حادثه که دیدم دستم بلند کردم وشکر خدا به جا آوردم که با یک دعای خیر مادرم رحمت خدا بروم باز شد والحمدلله در این حادثه نبودم.


خاطرات الباسط و القابض
خاطره یک روزبرفی
چند روزی بود که برف سختی شروع به باریدن کرده بود. وهواهمچنان سرد ویخی بود. دریکی ازاون شب های برفی، پسرم از خونه نشستن حوصلش سر رفته بود؛ به ذهنم رسید که اون روبیرون ببریم، تا درمیان برف ها کمی بازی کند. بنابراین؛ به اتفاق همسرم، خود مون روآماده کردیم؛ وبه رسم مادرانه کاملاً پسرم را پوشاندم، که خدای نکرده سرما نخورد. خودم نیزهرچه لباس داشتم پوشیدم .آخه پالتوی گرمی نداشتم وهمیشه تاجایی که درتوانم بود لباس روی هم می پوشیدم . شب زیبایی بود؛ ومن که به واسطه ی تدبر فی القران، یک بار دیگر و با نگاهی نوتر، خدای خودم را بیشترشناخته بودم، نوری تابان دردلم احساس می کردم. برف همه جا را پوشانده بود، وپسرم باخوشحالی تمام دربین برف ها می دوید وشادی می کرد؛ نورلامپ های تیر چراغ برق، برف های داخل کوچه را نیمی سفید ونیمی زرد کرده بود. ودرختان با شاخه های عریان، انگار لباس سفید برتن داشتند و خود را به معرض نمایش گذاشته بودند.
همیشه دیدن درختان با این حالت برایم لذتی وصف ناپذیر داشت. اما من خیلی خیلی سردم بود. واقعاً ازسرما داشتم می لرزیدم. شدت لرزش دندانهایم ازسرما، به حدی بود که، هرآن، منتظربودم دندانهایم، ازشدت برخورد به همدیگر، بریزند. کاش می توانستی تصورکنی چقدرسردم بود و تمام بدنم رعشه گرفته بود، چند بارتصمیم گرفتم به خانه برگردم. اما؛ دلم نیامد شادی کودکانه ی پسرم را بهم بزنم. او درمیان برف ها خوش بود. اما من واقعاً سردم بود. حدود یک ربع گذشته بود؛ فهمیدم همسرم به سختی راه می رود، ازاون پرسیدم؛ چه شده است. گفت: کفش هایم آب می دهد وپاهایش ازسرما یخ زده بود. حدود چند ماهی بود که می خواست کفش نوی واسه ی خودش بگیرد، اما هربار آنرا به عقب می انداخت. بغض گلویم را گرفت. اما، آنرا پنهان کردم. حالم خوش نبود ودردلم، یاخدا ! یاخدا! می کردم. امیدواربودم، با پولی که همسرم از تسویه حساب شرکتش می گیرد بتوانیم مقداری ازاحتیاجات خود را رفع کنیم. خیلی به گرفتن اون پول امیدواربودم. برنامه ها برایش داشتم . چندروزی گذشت؛ ودرحالی که مهمون هم داشتیم متوجه شدم. همسرم ناراحت هست، ازاون جویا شدم، گفت: رئیس شرکت قبلی گفته است می توانی برای تسویه حساب بیایی، ولی، نمی خواهد تمام وکمال پول تسویه حساب را بدهد وفقط یک سوم یا یک دوم اون رو می دهد. درحالی که یک دوم اون فقط به اجاره خونه می رسید ومقداری خورد وخوراک. پس چیزهایی که امیدواربودم با اون پول بخرم، چی می شد. یکباره قلبم گرفت. وقبض شدن اون را تا رسیدن به تنگی رگ های درونم حس کردم. فقط دراون لحظه، الله متعال را می خواستم، نه هیچ کس دیگررا، ودوست نداشتم که هیچکس اشک هایم را ببیند. همسرم خودش را حاضرکرد که به شرکت برود وبه اون مقدارنصف حقوق هم، راضی شده بود . که اون رو بگیرد. بدون هیچ شکایتی، درحالی که خودم هم به تسلی محتاج بودم؛ گفتم: برو، خدا پشت وپناهت .
بعد ازرفتن همسرم، سریع خودم را به حمام رساندم . جای خلوتی می خواستم؛ ودوست نداشتم به هیچ کس جواب بدهم؛ مخصوصاً مهمانمان، چون نمی خواستم بفهمد که چرا گریه می کنم. وبعد حرف های تکراری را بشنوم . وقتی باخدای خودم خلوت کردم؛ بغض آنچنان گلویم را می فشارد، که نای نفس کشیدن نداشتم وگفتم: یاالله! یاالقابض! می دانم که، این قبض و تنگی به حکمت توست؛ درحالی که سیل اشک هایم سرازیر بود.می گفتم: به لطف خودت، یاالله! یاالباسط! بسط ووسع وفراخی را برایمان بیاور. نمی دانم چه مدت گریستم؛ وباخداوند متعال رازونیاز کردم فقط می دانم ازشدت گریه نای (توان) نداشتم. وضو گرفتم که مهمانمان متوجه نشود؛ واومدم بیرون. قلبم آرام بود. همیشه این دست، سختی ها را که من رو با خداوند ارتباط کامل می دهد؛ دوست داشتم . ازآن دست، سختی هایی که پناهی جزخداوند نداری وقلبت فقط اورا می بیند و درزمان ومکان غرق می گردد. بسیار گریسته بودم وبسیاراوراخوانده بودم. درحالی که متوجّه نبودم گوشیم چند بارزنگ خورده بود. همسرم بود. با اوتماس گرفتم، درصدایش می شد خوشحالی را دید؛ گفت: بدون آنکه حتی یک کلمه هم گفته باشد؛ رئیس شرکتش گفته که؛ تمام وکمال با اوتسویه حساب خواهد کرد. اصلاًخوشحال نبودم، بلکه آرام بودم، آرام آرام. می دانستم خدای القابض والباسط ، خدای کاملی هست وشایسته ی پرستش.


خاطرات الجامع
پدر و مادرهمسرم با ما زندگى مى کنند با اینکه خونه خودمونن فقط یه اتاق واسه من و همسرم هست.
بعد از ازدواج زیاد ایران نبودیم؛ اما زمانى که ایران هستیم سعى مى کنیم روابط و رفت آمد بیشترى بین خانواده همسرم داشته باشیم اونا با اینکه به هم نزدیکن به هم سر نمى زنن.
پدر و مادر همسرم پیر هستند و مادرشون پا درد و مشکل مثانه دارن، واسه همین بچه ها اونو جایى نمى برن همیشه تو خونن. زمانى که اونجاییم زمان گردش خانوادگى با خودمون می بریمشون. بهشون میگم باید مادرتون هم ببرین سعى مى کنم بیشتر هواشو نوداشته باشم خیلى جاها با خودم مى بردمشون حتى اگر نهار جایى مهمان باشیم خودم نهارشونو درست مى کنم. با اینکه پسرها بهشون نزدیکن عروسها بهش کمک نمى کنن. الحمدلله هر دوشون من رو خیلى دوست دارن.

0 0 امتیازها
محبوبیت مقاله
مشترک شوید
مرا مطلع کن از

0 دیدگاه‌
جدیدترین
قدیمترین بیشترین امتیاز